X
تبلیغات
رایتل

تولد سبز

تقدیم به آنها که در جنبش سبز متولد شدند یا تولدی دوباره داشتند.

کارگر دستت پیه بسته ات را می بوسم . تو همانی که مادرمی ، تو همان پدرمی

زمانی رو به یاد میارم که با پسرم در حال خرید بودم ، پسرم ۳/۵ ساله بود . مردی افغانی در گاری دستی ای سبزی های نیمه پاک کرده برای فروش گذاشته بود . در حالیکه ازش خرید می کردم . پسرم دست مرد افغانی رو  گرفت و گفت : آخی دستت اوف شده بزار بوسش کنم ....

و در حالی که دست مرد افغانی را بوسید و اضافه کرد : حالا خوب می شی .

او این کار را معمولاْ می کرد اما نه در مورد یه غریبه . من نگران بودم که نکنه دستان پینه بسته و خشک و رنگی شده مرد سبزی فروش کثیف باشه و پسرم مریض بشه ، اما یه دفعه به خودم اومدم و احساس عجیبی از این رفتار پاک و بی آلایش کودکانه بهم دست داد و از افکار خودم شرمم اومد . و همون موقع آرزو کردم که ای کاش همه ما بزرگ ها مثل کودکیمان صاف و بی آلایش بودیم و احساس پاک و انسانیمان باقی می ماند . احساسی که به آن مرد افغانی دست داده بود می توانست خیلی در آن لحظه افکارش را مشغول کرده باشد . من جلوی آرین را نگرفتم و هنوز هم از این مسئله ناراحت نیستم . پسرم با تمام کودکی و کم سن و سالیش درس بزرگی به من داده بود .

حتی روزی را به یاد می آورم که ۳ پسر بچه دست فروش ۷ -۸ ساله از کنار ما در خیابان گذشتند . پسرم به سمت آنها دوید و آدامس خواست براش خریدم . پسر دیگه هم از من خواست که چسب انگشت بخرم . آن یکی هم هم همینطور در حالیکه از هر ۳ خرید کردم تا دل دیگری نشکند ،‌متوجه شدم که پسرم با آنها بازی می کند . بدو بدو راه انداخته بودند . آنها آرین را می بوسیدند و در حالیکه خود بچه ای بیش نبودند پسرم رو بغل می گرفتند . اطرافم آدمهایی در رفت و آمد بودند که ملامتگرانه مرا می نگریستند و من معنی این نگاه ها را می فهمیدم . نگاهی که یا منو کم عقل بشمار می آوردند و یا در حد اون کودکان بینوا می دانستند اما بی توجه به نگاهشون و افکارشون دلم نمی خواست جای این دوستی و عشق بین دو طبقه اجتماعی رو با چیزی عوض کنم ، شاید هم این کارو به خاطر کودکم کردم . می دونستم اونیکه رفتار جدایی پذیری رو به فرزند نشون می ده مادره و بعد جامعه و بعدش هم فرهنگ و اون سیاستی که کنترل کننده و ایجاد کننده این اختلافات طبقاتی است . پس بی توجه به این نگاهها اجازه دادم پسرم با اون بچه ها بازی کنه .آنها زمان رفتن به پسرم یک بسته آدامس دادند و پولی بابت اون نخواستند و با اینکه من مبلغ بیشتری می خواستم به آنها بدم . به من گفتند این به خاطر آرینه !!!!!!      اشک در  چشمانم بغض کرده بود وای به حال بغض خودم . نا خودآگاه با اشکم حرف زدم که چرا صدات در نمیاد چرا بیرون نمی ریزی همه بغض و کینه تو نسبت به اون کسانی که عامل خیابانی شدن این بچه ها شدند ، مقصر پدر و مادر ها نیستند که در عین نداری بچه میارن این تقصیر سردمداران و سرمایه دارانیه که یک ذره کرامت نفس این بچه ها رو ندارن و دم به دم ، دم از کرامت نفس و تقوا می زنند . ای تف بر این حریصی که به خاطر پول بیشتر یه بچه باید در خیابان بخوابه و حتی دولتی که به خودش اجازه حمایت این بچه رو نمی ده ـ آی ما خوابیم یا بیدار . نه ما همه مدهوشیم . می بینیم و بعد می گذریم . ما هم مقصریم . ما هم مقصریم که دم برنمی آوریم . در حالیکه از دور برم بی خبر بودم به خودم اومدم . اشک هامو که هنوز در چشمم تاب می خورد و نمی دانست پایین بیاد یا نه رو پاک کردم . آخ که به اشکم هم بد کردم . از نگاه دیگران بود که طفره می رفتم ؟؟؟؟!!!! آخ که باید دیگران این اشک رو می دیدند و فریاد مرا نیز می شنیدند . من باید زجه می کشیدم . حرف می زدم و تمام کسانی که اون دور و بر مثل من با سر بالا گرفته راه می رفتند و نمی خواستند پایین تر از خودشونو ببینن. و با مشت های بسته راه می رن تا پولشون از دستشون نیفته . داد می زدم که چه بر سر ما آمده ؟ ! چرا مسخ شدیم . اما واقعاْ از چه بود که حرف نزدم ؟! ترسیدم که بگن دیوونه است .!!!!!  

یا نمی دونستم از کجا شروع کنم . چی بگم این صدای در خود فرو رفته رو باید اول بیرون می کشیدم . باید اولش فریاد می کشیدم تا همه متوجه ام بشن . آخ که چقدر فکر کردم . متوجه پسرم نبودم که دیدم بچه ها اونو برام آوردند . گویا دنبال اونها راه افتاده بود . اونها اشک منو دیدند، اما انگار دیواری بین ما کشیده باشند و حق حرف زدن نداشته باشیم . می خواستم بگم من به خاطر شما بغض کردم. چه چیزها دهان منو می بست !  که اشکم اونا رو تا حدی آشکار می کرد . به فکر جیغ بودم . آره  پسرم  رو باید صدا می کردم . دو حس در کنار هم آمدند ، یکی برای صدا کردن آرین و حس دیگر  برای حرف زدن و متوجه کردن اشتباه خود و دیگران . باید صدا رو بیرون بدم . برای حرف زدن و نهیب زدن باید اول داد کشید .باید صدا رو بیرون داد. به یکباره داد زدم ،دادی شبیه جیغ . خیلی خوشحال بودم که صدای حبس شده در قفس سینه مو از بغض گذروندم و حالا بیرون آوردم . حالا دیگه یک یا دو کلمه باید فریاد زد . اما متوجه شدم که بچه ها با نگرانی ، دست و پاشونو گم کردند و فرار کردن و گویا طفلی ها فکر کردن من سر اونها داد زدم . با دست پاچگی به طرفشون دویدم . پسرم خوشحال از اینکه دوباره با بچه ها بازی می کنه هم با من به سمت اونها دوید . بلاخره بهشون رسیدیم . بچه ها خودشون رو با ترس و معذرت خواهی توجیه می کردن . می گفتن آرین خودش دنبال ما اومد . دستم رو به طرفشون دراز کردم . نوازششون کردم . دیگه به نگاهها توجه نکردم . قشنگتر از جیغم . محبت و نوازشی بود که بر سر اونها فرود آوردم . سرشونو با ترس خم کردند شاید فکر کردن می خوام بزنمشون. گفتم : ببخشید منظورم شما نبودین . اما نمی دونستم به اونا چی بگم . فقط نوازششون کردم و بوسیدمشون . صورت سوختشون و دود گرفتشونو بوسیدم . در عین حیرت گذرندگان . من اونا رو بوسیدم . آره من دیونه ام ولی این دیوونگی نیست . نه همه چی معناشو از دست داده . تنها عشقه که پیروزی میاره . دیگه می دونم هر آنچه که به ما یاد دادن نکنیم ، انجام ندیم . درعوض باید امتحانش کرد . در تمام اعمال ما یه جابجایی صورت گرفته و آن به خاطر دروغ هایی که یک هزاره به ما ایرانیان خوراندن . و بهمون گفتند ما هر چی می گیم تو باید مرید و مطیع باشی وگرنه ....

به ما مقلد بودن رو یاد دادند و جلومون نون انداختن . پولی که خودمون می تونستیم دربیاریم از ما دریغ کردند و با منت جلومون انداختند و ما ناباورانه مطیعشون شدیم . تا کی باید فقط نوشت . تا کی شعر گفت باید عمل کرد . باید حنجره رو باز کرد حتی شده با جیغ و داد . باید صدا رو بلند کرد. بر سر ما چه آمده که به جای حمایت از هم ، همدیگرو می فروشیم و یا مثل نظامی ها که فرزندان همین مملکتند برسر برادرانمون بکوبیم و شب نان آغشته به خون برادرمونو به سر سفره خانواده مون ببریم . ما مغزمون به چه کار میاد؟ ما باید فکر کنیم . چرا مسخیم ؟ فکر می کنیم بیداریم ولی خوابیم . در خوابی بیدارگونه یا بیداریی ای خواب گونه . شما کدام یکی هستین ؟

+ نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 04:42 ب.ظ توسط شبنم زنده زبان نظرات (0)