| |
رابرت تیت
تیم 12 نفره ای که تحت سرپرستی دادستان کل فعالیت می کند، وب سایت ها را به طور مرتب مورد نظارت قرار داده و علیه کسانی که به «نشر اکاذیب» و یا «توهین» علیه نظام اسلامی دست می زنند، اقامه جرم خواهند کرد. اعضای این گروه از نیروی انتظامی و سایر قسمت های امنیتی کشورتشکیل شده اند.
این اقدام در راستای تحت فشار قرار دادن میر حسین موسوی و مهدی کروبی، دو نامزد اصلاح طلب انتخابات بحث انگیز ریاست جمهوری گذشته، و سایر فعالان سیاسی ارزیابی می شود.
سرهنگ مهرداد امیدی رئیس واحد جرائم اینترنتی گفت باید با جرائم فضای مجازی مانند جرائم جدی نظیر سرقت مسلحانه برخورد شود. وی خواستار آن شد که دست بردن در «مسائل سیاسی در فضای اینترنت، اقدامی خلاف قانون تلقی شود.»
رسانه های ایران به نقل از وی گزارش کردند: «با درنظر گرفتن وسعت استفاده از اینترنت، پلیس باید با جرائم صورت گرفته در فضای مجازی مقابله کند. کمیته ویژه ای برای نظارت بر اینترنت و پرداختن به جرائمی نظیر فساد... وارد کردن توهین و نشر اکاذیت تشکیل شده است.»
هر چند اعلام شده این کمیته به طور کلی به مبارزه با جرائم اینترنتی مشغول خواهد شد، اما ماهیت سیاسی آن مؤکداً علیه «توهین و نشر اکاذیب» است؛ واژه های آشنائی که از پس از انتخابات برای توصیف اقدامات مخالفان به کار رفته است.
موسوی و کروبی با استفاده از وب سایت های جدید، به انتقاد از سرکوب های خشونت آمیز صورت گرفته پس از پیروزی محمود احمدی نژاد پرداخته اند. آنها پیروزی احمدی نژاد را نتیجه تقلب در انتخابات می دانند. وب سایت وابسته به موسوی- کلمه- و وب سایت مرتبط با کروبی- تغییر- حتی پس از تعطیلی روزنامه های طرفدار این دو، به انتقال و نشر دیدگاه های آنها پرداخته اند. تندروهای طرفدار رژیم مکرراً خواستار بازداشت هر دو شخصیت سیاسی به دلیل اظهارات منتشر شده آنها در فضای مجازی شده اند.
ضمناً موسوی و کروبی، فیلم مصاحبه های خود را نیز در غیاب دسترسی به تلویزیون تحت کنترل دولت، در وب سایت ها قرار داده اند.
موسوی در یادداشتی که دیروز در اینترنت قرار داده شد، خواستار آزادی تمامی زندانیان سیاسی شد. وی گفت: «ما خواهان تضمین برگزاری انتخابات سالم هستیم. ما خواستار آزادی بیان و آزادی مطبوعات هستیم... اسلام دین منطق است، نه دین شکستن قلم ها و توقیف فله ای روزنامه ها.»
دسترسی به اینترنت همین حالا هم با محدودیت هائی در تهران مواجه است. تخمین زده می شود حدود 10 میلیون وب سایت به اتهام مشکلات سیاسی یا اجتماعی توقیف شده باشند. این موضوع، سازمان گزارشگران بدون مرز در پاریس را واداشته تا نام ایران را در بین یکی از 13 کشوری قرار دهد که «چاله سیاه» اینترنتی دارند.
دولت همچنین روند خاصی برای ثبت و نام نویسی برای وبلاگنویس ها درنظر گرفته است. بسیاری از وبلاگنویس ها در کشور بازداشت شده اند و به زندان محکوم شده اند. دولت سه سال پیش دسترسی به اینترنت پرسرعت را برای منازل ممنوع اعلام کرد تا از دانلود فیلم های غربی و پورنوگرافی پیشگیری کند.
بااین حال، استقرار واحد ویژه جرائم اینترنتی بیانگر تشدید سرکوب و خفقان اینترنتی است که در مقطع پس از تظاهرات خیابانی در محکومیت انتخاب مجدد احمدی نژاد به راه افتاده است.
روز پس از انتخابات خرداد ماه ایران، سرعت اینترنت تا حد زیادی پائین رفت و دسترسی به فیس بوک و یاهو مسنجر-ابزار ارتباطی بسیاری از فعالان- امکان پذیر نبود. در همین حال، معلوم شد ایران تجهیزاتی را خریداری کرده که به طور مشترک توسط شرکت های زیمنس و نوکیا تولید شده و برای نظارت بر ارتباطات اینترنتی کاربرد دارد. فاش شدن این خبر، تحریم محصولات این دو شرکت از سوی مشتریان و تظاهرکنندگان مخالف دولت را در پی داشت.
منبع :گاردین
نقل از : روز آنلاین/mainbody>>/>
یکی از مزدوران نیروی انتظامی خبر داد که برای برخورد با “جرایم عادی” و “جرایم سیاسی”، “پلیس اینترنت” کارش را آغاز خواهد کرد.
امیدی، نیروی انتظامی را یکی از ۱۲ ستاد مبارزه با جرایم اینترنتی خواند که زیر نظر دادستانی فعالیت میکند.
او در توضیح علت تشکیل “پلیس اینترنت” گفت: “همان طور که وظیفه پلیس در جامعه ایجاد امنیت است، در فضای اینترنت نیز باید امنیت را برقرار کند.” و نحوه برخورد به “جرایم اینترنتی” را هم مثل جرایم عادی مثل “سرقت و زورگیری” اعلام کرد.
این در واقع هشداریست به کاربران اینترنتی که در صورت دستگیری به آنها شبیه “مجرمان عادی” و “اراذل و اوباش” برخورد شده و به اردوگاههایی نظیر کهریزک برده خواهند شد و “جرم”شان سیاسی تلقی نخواهد گردید.
مهرداد امیدی، رئیس پلیس مبارزه با جرایم رایانهای آگاهی ناجا از آغاز به کار گشت پلیس اینترنتی در ایران خبر داد. سرهنگ امیدی به خبرگزاری ایلنا گفته که پلیس با تمامی جرایم در فضای اینترنتی برخورد خواهد کرد.در سال ۲۰۰۹ کشور ایران در ردهٔ ۱۷۲ جهان در فهرست آزادی مطبوعات سازمان گزارشگران بدون مرز قرارداشت. تنها سه کشور ترکمنستان، کره شمالی و اریتره در وضعیتی بدتر از وضعیت ایران قرار گرفتهاند.[۱] آزادی رسانه ها در ایران در سالهای اخیر به مراتب کمتر شده و از رتبه ۱۴۶ در سال ۲۰۰۵ به سطح کنونی نزول یافته است.[۲]موضوعاتی همچون مناسبات با آمریکا، برنامه هستهای ایران، اسلام، مذهب و سنن و روحانیت در کشور ایران موضوعات ممنوعه محسوب میشوند.[۳] علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران ازجمله چهل و دو رهبر و مقام دولتی در جهان است که از سوی گزارشگران بدون مرز به عنوان دشمنان آزادی مطبوعات برگزیده شدهاند.[۴]
مطبوعات
سانسور مطبوعات درایران به صورت «حذف اخبار وگزارشات» وتوقیف نشریات صورت میگیرد
در سال ۲۰۰۲ دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی ایران با صدور یک اطلاعیه انتشار هر گونه مطلب بر له و یا علیه نامهٔ سرگشادهٔ طاهری نماینده ولی فقیه وقت در اصفهان به علی خامنهای رهبر ایران که درآن نامه به انتقاد از بیکاری، تورم و فساد مقامات رسمی ایران پرداخته بود را در مطبوعات ممنوع کرد. روزنامه نوروز با انتشار چند جای سفید در صفحات خود به این سانسور اعتراض نمود.
در ۲۵ اسفند ماه ۱۳۸۶ یک روز پس ازهشتمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، پروانه انتشار ۹ نشریه لغو و ۳ سایت اطلاع رسانی مسدود شد.[۵] [۶]در سال ۲۰۰۲ هیجده نشریه در ایران توقیف شدهاست.[۷]در سال ۲۰۰۴ بیش از ۲۰ نشریه و روزنامه در ایران توقیف شدند.[۸]در۵ تیر سال ۱۳۸۱ خورشیدی مدیر مسئول روزنامهٔ همت نشریه شهرداری مشهد در پی چاپ عکسی از رضا شاه پهلوی، به اتهام نشر اکاذیب به دادگاه احضار گردید. در ۷ بهمن ۱۳۸۰ ماهنامهٔ گزارش فیلم به اتهام نشر اکاذیب و چاپ عکسهای مستهجن و مغایر با موازین اسلامی توقیف گردید.[۹]
«رابرت تیت» خبرنگار روزنامه انگلیسی گاردین و «انگس مک دووال»، روزنامه نگار روزنامه انگلیسی ایندیپندنت،در طی سال ۲۰۰۷ رسماً از ایران اخراج شدند.[۱۰]
در اوت ۲۰۰۷ پخش برنامه تلویزیونی کوله پشتی که مجری آن فرزاد حسنی بود به دنبال انتقادهای مسئولان و مقامات جمهوری اسلامی متوقف شده و مجری دیگری به جای او تعیین شد.در بخشی از مصاحبه فرزاد حسنی با سرتیپ احمدرضا رادان، فرمانده نیروی انتظامی تهران در این برنامه که به صورت زنده پخش میشد، انتقادهایی نسبت به نحوه برخورد مأموران انتظامی در طرح ارتقای امنیت اجتماعی با مردم مطرح کرد و دو مورد تجربه شخصی خود را روایت کرد.اوگفت:
| « | آقا ما تو همین اصفهان ... داشتیم میرفتیم، دلستر «آبجو بدون الکل» توی ماشین بود، مأمور گفت: بیا پایین ببینم، به ... چقدر هم آبکی «نوشیدنی الکلی» خریدین، چیکار میکنین؟ | » |
در بخشی دیگری از این مصاحبه ،فرزاد حسنی از رییس پلیس تهران پرسید که آیا فیلمی را دیده است که در آن نشان داده میشود ماموران نیروی انتظامی با کتک و لگد دختری را به داخل ماشین پلیس پرت میکنند؟[۱۱] [۱۲]
شورای عالی امنیت ملی ایران در سال ۱۳۸۴خورشیدی فعالیت «شبکه تلویزیونی صبا» را غیر قانونی اعلام کرد. بنابر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران همهٔ شبکههای رادیویی و تلویزیونی در کنترل و انحصار دولت قرار دارند [۱۳]
در سال ۱۳۸۶ خورشیدی نیما رئیسی، مجری رادیو جوان، در پی طرح پرسش های چالش برانگیز در مصاحبهای با حسین شریعتمداری، مدیر مسئول روزنامه کیهان از کار برکنار شد.[۱۴]
از کتابهای مشهور جهان که در ایران ممنوع شدهاند میتوان به «قمارباز» اثر داستایوفسکی، رمان «دختری با گوشواره مروارید» نوشته تریسی شوالیه، «گور به گور» اثر ویلیام فاکنر، و برخی از کتابهای ویرجینیا وولف، مارگریت دوراس، وودی آلن، دن براون، و کتاب خاطرات روسپیان غمگین من اثر گابریل گارسیا مارکز اشاره کرد. کتاب خروس نوشته ابراهیم گلستان نیز در ایران ممنوع شدهاست.[۱۵]
از فیلمهایی که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ مورد سانسور واقع شدند یا توقیف شدند میتوان به این موارد اشاره کرد:[۱۶]
از فیلمهایی که پس از انقلاب ۱۳۵۷ مورد سانسور واقع شدند یا توقیف شدند میتوان به این موارد اشاره کرد:
دولت محمود احمدی نژاد در آذر ماه ۱۳۸۵ بر اساس آیین نامه «ساماندهی فعالیت پایگاه اطلاعرسانی اینترنتی کشور» ، پایگاههای اینترنتی ایران را ملزم به ثبت مشخصات مربوط و هویت مدیر مسوول خود در وزارت ارشاد کرد. بر اساس این آیین نامه در صورت بروز تخلفاتی چون اهانت به ادیان آسمانی و مقدسات اسلامی، درج مطالب تفرقه افکنانه و توهین به اقوام و اقلیتهای مذهبی، اشاعه منکرات و ترویج فحشا، انتشار اطلاعات خصوصی و شخصی افراد و نشر اکاذیب و افترا با مجازاتهایی همچون تذکر رسمی تا مسدود سازی موقت یا تعطیل دائمی مواجه میشوند.[۱۷]
فیلتر کردن سایت های اینترنتی در ایران در سال ۲۰۰۵ توسط نرمافزار «smart Filter» محصول شرکت «secure computing» انجام میگرفتهاست که این شرکت موضوع استفاده از این نرم افزار در ایران را تایید کردهاست ولی فروش آن را به ایران رد کردهاست.[۱۸]
در ۲۴ شهریور ماه۱۳۸۱ یک روز پس از سخنرانی ضد آمریکایی علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران، نظر سنجی توسط خبرگزاری ایرنا منتشر شد که برطبق آن ٪۷۰، ایرانیان، با گفتگو برای برقراری رابطه با آمریکا موافقاند. چند روز بعد مدیران موسسه نظر سنجی دستگیر شدند. اتهامات آنها «جاسوسی» و «دریافت پول از سفارتخانههای خارجی» و موسسه نظرسنجی آمریکایی گالوپ اعلام شد.[۱۹]
ابراهیم نبوی
عکس( Aks ): تصویر. شکل. قطعه ای کاغذ که روی آن تصویری شکل گرفته است. شکلی از یک فرد یا منظره یا چیز که تثبیت شده باشد. تصویری که با دستگاه عکاسی برداشته شود. تابلو. عکس قضیه: " قضیه را جلوی دوربین می گذارند و از آن عکس می گیرند"( غیر
فلسفی)، عکس قضیه: " عکس را پاره کنید و قضیه را بصورت معکوس به مردم بگوئید."( فلسفی). ماجرا را برگرداندن. وارونه کردن. واقعیت را به شکلی دیگر نشان دادن. کاربرد در جمله امری: " عکس را پاره کنید و بیاندازید گردن سبزها". کاربرد دوم در زمان گذشته: " عکس را پاره کردند و صد بار از تلویزیون پخش کردند." کاربرد در حالت پرسشی التزامی: " اگر نشان دادن آتش زدن عکس اشکال ندارد، چرا آن یکی عکس را نشان نمی دهید؟" کاربرد در زمان حال ساده: " عجب پرروهایی هستند، فرزند و نوه اش را آواره کرده اند، و آنها را متهم کرده اند که عکس پاره کرده اند."
انواع عکس
عکس تبلیغاتی: عکسی که نامزد انتخابات میلیاردها پول خرج کرده تا فقیر به نظر برسد.
عکس خبری: عکسی از مردمی پیروز که نیم ساعت بعد از عکاسی دستگیر شده اند.
عکس خبری تبلیغاتی: عکسی که چهل عکاس همزمان از یک نفر گرفته اند تا مردم احساس کنند همه مشکلات در حال حل است.
عکس عاشقانه: عکسی که بارها نگاه شده، بارها با آن آه کشیده شده و سرانجام پاره شده است.
عکس با شخصیت مشهور: عکسی که در آن مردی با لبخند تمام دندان در کنار مردی که عجله دارد و باید بخندد نشسته است.
عکس دولتی: عکسی که مردم بر درودیوار شهر می بینند تا یادشان باشد چه مشکلاتی دارند.
عکس خانوادگی: عکسی که در آن تعدادی آدم به نظر می رسند خوشبخت اند.
کلمه ها و ترکیب های عکاسی سیاسی
عکس انداختن: تیپ گرفتن جلوی دوربین و خود را شبیه آدمهای موفق نشان دادن.
عکس بردار: کسی که با استفاده از علم فیزیک مشکلاتی فیزیکی سوژه را برطرف می کند.
عکس برداری: وسیله تثبیت یک حالت قابل قبول از یک موجود غیرقابل قبول.
عکس برگردان: عکسی که بطور معکوس واقعیت را نشان می دهد.
عکاسی شخصیت سیاسی: عملی که یک عکاس انجام می دهد تا کابوس را به رویا تبدیل کند.
جامعه شناسی عکس سیاستمداران ایرانی و پارگی عکس
احمدی نژاد: به زور عکس اش را می چسبانند، به زور هم پاره می کنند.
خاتمی: عکس اش را نه به زور چسباندند و نه پاره کردند.
موسوی: عکس اش را نقاشی کردند و نمی دانستند بعدا با آن چه می کنند.
هاشمی: دیدن عکس اش کار سختی بود، هنوز پائین نیامده بالا می رفت.
کروبی: عکس اش را در دستش گرفت و دستگیر شد.
خامنه ای: عکس اش را دستش گرفت و مردم را کتک زد.
آیت الله منتظری: همه عکس هایش را پائین کشیدند، بدون عکس زنده ماند.
کرونولوژی آیت الله
1340: عکس اش در دست شان بود که کشته شدند.
1350: به جرم نگه داشتن عکس اش زندانی شد.
1357: عکس اش را در دست گرفتند و پیروز شدند.
1358: گفت هر کس عکس مرا پاره کرد کاری به او نداشته باشید.
1360: همه جا عکس اش را چسباندند، فقط عکس او را چسباندند.
1370: عکس اش همه جا بود، گاهی اوقات هیچ کس متوجه آن نمی شد.
1376: چپ ها برای پیروزی عکس اش را در دست گرفتند و پیروز شدند.
1384: راست ها برای پیروزی عکس اش را در دست گرفتند و پیروز شدند.
1386: در حالی که عکس اش بالای سرشان بود فرزندش را بیرون کردند.
1387: خودش را کنار گذاشتند، اما عکس اش را نه، عکس باید همیشه بماند.
1388: عکس اش را آتش زدند و مردم را به اتهام آتش زدن عکس اش محکوم کردند.
ارائه شده توسط جرس
|
جنبش راه سبز (جرس): عیسی سحرخیز، روزنامه نگار سرشناس ایرانی امروز در شعبه سوم بازپرسی دادسرای انقلاب آخرین دفاع خود را ارائه کرد.
خانواده عیسی سحرخیز به جرس گفته اند که جلسه اخذ اخرین دفاع از این روزنامه نگار در خصوص اتهامات توهین به
رهبری، تبلیغ علیه نظام ونیز تبانی و تجمع به قصد برهم زدن امنیت کشور در
شعبه سوم بازپرسی دادسرای انقلاب تهران برگزار شد.
سحرخیز از 6 ماه پیش در زندان به سر می بردو با وجود اینکه بازجویی های این روزنامه نگار مدتهاست که به پایان رسیده اما از آزادی او با قرار وثیقه ممانعت می شود.
ماموران هنگام بازداشت عیسی سحرخیز ، دنده چپ قفسه سینه او را شکسته اند. این روزنامه نگار اخیرا در دیدار دادستان تهران از زندان اوین اعلام کرده که پس از آزادی شکایت خواهد کرد.
اینجا ایران است : 16 آذر 88 به روایت تصویرآی .. خانه خدایان ! … با شما هستم … آیتی بهتر از این می خواهید ؟ (با پوزش فراوان ، این پست موقت است و هدف مبارزه ی نرم است! .همونی که اونا ازش می ترسن ! منابع را نمی توانم بنویسم. ) |
Posted on اکتبر 31, 2009 by شایگان
جمهوری اسلامی به تازگی دست به سانسور گسترده ای در کتاب های تاریخی زده است، برای نمونه نام پادشاهان را از تمامی کتاب های درسی حذف کرده است. آن چه در پایین می آید قسمتی از کتاب تاریخ مقطع (دوم) راهنمایی می باشد که هم اکنون در مدارس ایران تدریس می شود..
تا قبل از ظهور اسلام، ایرانیان مردمانی بدوی، بت پرست و با تمدن کاملا بیگانه بودند. در این دوره برخی از قبایل ایرانی، دختران خود را زنده به گور می کردند.
با ظهور دین اسلام، آوازه ی این دین پر از مهر و محبت خیلی زود به ایران رسید. مردم ایران شخصی به نام سلمان فارسی را به نیابت از خود به نزد پیامبر فرستادند. سلمان فارسی به نزد حضرت محمد رفت و از او خواهش کرد تا ایرانیان را به عنوان مسلمان بپذیرد.
اکثر اعراب با این درخواست سلمان فارسی مخالفت کردند اما حضرت محمد که دارای قلبی رئوف و مهربان بودند با رویی گشاده از سلمان پذیرایی نمود و درخواست وی را پذیرفت.
این خبر مسرت بخش چنان سلمان را خوشحال نمود که فاصله ی چهل روزه ی بین مکه تا مدائن را بیست روزه طی نمود. مردم ایران به مناسبت این خبر خوش یک هفته ی تمام را به جشن و پایکوبی پرداختند.
همان طور که در بالا اشاره شد مردم ایران فاقد فرهنگ و تمدن بودند بنابراین بار دیگر سلمان فارسی را به نزد پیامبر فرستادند و از او خواهش نمودند تا تنی چند از مسلمین را برای اداره ی کشور و آموزش سایر موارد به ایران بفرستد.
در طی دهه ها، بر اثر جنگ های قبیله ای در ایران، بسیاری از مردان و پسران کشته شده بودند و در نتیجه بسیاری از زنان بی شوهر و بسیاری از دختران فاقد خواستگار بودند.
پیامبر اسلام چند صد مسلمان عرب را به کمک ایرانیان فرستاد. مسلمانان در ابتدای امر هر کدام هفت یا هشت زن ایرانی را اختیار نمودند. گرچه مسلمانان دختران و زنان ایرانی را به همسری برگزیده بودند اما تعداد زن ها و دختران آن قدر زیاد بود که با این وجود باز هم بسیاری از آنان بی شوهر ماندند در نتیجه مسلمین تصمیم گرفتند ده ها هزار زن و دختر ایرانی را برای رسیدن به شوهر، به شبه جزیره عربستان بفرستند، بدین ترتیب ریشه ی فساد را در همان ابتدای کار خشکاندند. از آن پس دیگر هیچ زن و دختری بدون شوهر نماند.
هر چقدر پیامبر و اهل بیتش نسبت به ایرانیان نیکی می کردند همان قدر هم برخی از اعراب نسبت به ایرانیان کینه داشتند. آن ها اعتقاد داشتند که ایرانیان نبایستی مسلمان باشند.
پس از رحلت پیامبر اسلام، سه تن از به اصطلاح یاران پیامبر حضرت علی را به گوشه ای کشاندند و به وی گفتند ما می دانیم که تو نایب بر حق پیامبری اما ما برای بیعت با تو یک شرط داریم، شرط ما هم این است که به ایرانیان بگویی که دست از مسلمانی بکشند.
حضرت علی خطاب به آن سه تن گفتند اگر عطارد را در دست راست من و مریخ را در دست چپ من هم بگذارید هرگز چنین کاری نخواهم کرد، عطای خلافت را به لقایش بخشیدم.
بدین ترتیب شخصی به نام ابوبکر به خلافت رسید، گرچه بر اساس قرارداد آن ها، حال که حضرت علی از خلافت چشم پوشیده بود نبایستی کاری به کار ایرانیان می داشتند اما آن ها عهد شکستند و از فردای خلافت ابوبکر شروع به آزار و اذیت ایرانیان کردند.
پس از مرگ ابوبکر، عمر به خلافت رسید، وی شخصی به نام سعد ابی وقاص را روانه ی ایران کرد و به ایرانیان هشدار داد که دست از مسلمانی بکشند اما ایرانیان که تازه طعم شیرین آزادی را چشیده بودند حاضر به قبول این امر نشدند. عمر لشکری را به سوی ایران روانه ساخت، ارتش ایران به فرماندهی سید رستم فرخزاد در بیرون شهر مدائن به مصاف دشمن رفت، لشکر ایران دو بار دشمن را شکست داد اما عاقبت در مرتبه ی سوم شکست خورد.
لشکر عمر شروع به کشتار ایرانیان نمود اما حتی یک ایرانی هم حاضر نشد که از دین اسلام برگردد. عمر برای این که ایرانیان را مجبور به اطاعت کند متوسل به شیوه های ناجوانمردانه شد، وی اعلام کرد که اگر ایرانیان حاضر نیستند دست از مسلمانی بردارند پس باید نیمی از درآمد سالیانه ی خویش را به عنوان مالیات بپردازند. عمر انتظار داشت که با این شرایط بسیار سختی که وضع کرده بود ایرانیان را وادار سازد که دست از مسلمانی بکشند اما شگفتا که این حربه ی او نیز ره به جایی نبرد.
عمر کتابخانه ها و مزارع را آتش زد اما باز هم اثری نکرد، صحبت کردن به زبان پارسی را ممنوع کرد اما باز هم نتیجه ای نداشت. وی که از دیدن این همه مقاومت سخت عصبانی شده بود در حضور بسیاری از ایرانیان به پیامبر اسلام دشنام داد و وی را عامل مسلمان شدن ایرانیان دانست.
ایرانیان به پیامبر اسلام بسیار علاقه داشتند و به هیچ روی نمی توانستند ببینند که شخصی به وی توهین کند. یکی از ایرانیان دلاور به نام میر فیروز نهاوندی به محض شنیدن دشنام از زبان عمر، به سوی وی شتافت و با خنجری که در دست داشت به زندگی ننگین وی پایان داد.
پس از عمر آخرین بازمانده ی این قوم به خلافت رسید و او نیز راه خلفای پیشین را ادامه داد اما مانند آن دو نفر قبلی نتوانست ذره ای از مهر و محبت ایرانیان به دین اسلام را کم کند.
خلیفه ی سوم نیز سرنوشتی بهتر از خلیفه ی دوم نداشت و وی نیز به علت بی احترامی کردن به مقام پیامبر اسلام توسط یکی دیگر از ایرانیان دلاور به هلاکت رسید.
عاقبت پس از سال ها انتظار، امام علی به امامت رسیدند. دوران امامت حضرت علی اوج شکوفایی و رشد ایران بود. مردم ایران در این دوره در ناز و نعمت زندگی می کردند. کشور کاملا به آبادنی رسید و بناهای بسیاری در کشور ساخته شد.تخت جمشید، بیستون، سی و سه پل، چهل ستون و بسیاری دیگر از آثار باستانی ایران در دوران امام علی در ایران ساخته شدند.![]()
Updated on 16 December 2009
A defecting member of the infamous Basij militia, the men who wounded and killed in the aftermath of the Iran elections in the summer, talks to Lindsey Hilsum about what he witnessed.
"I've lost my world and I've lost my religion" - the words of a former Iranian Basij militia member who says he witnessed killings and tried to stop rapes during the uprising that followed the disputed Presidential election in June.
After months of stories by witnesses and victims, we are now getting a picture of what went on by a man who claims he was part of the group ordered to carry out attacks.
He is now seeking refuge in the UK and has spoken exclusively to Channel 4 News about the orders the Basij were given to ensure President Mahmoud Ahmadinejad won the election.
In her blog, Lindsey Hilsum wrote: "Maybe the most convincing authentification we have is that his story confirms the reports we've had from victims and human rights groups, who say rape has been used all over Iran in the brutal months since the June election. That and his desperation. Rarely have I interviewed someone so distressed."
Lindsey Hilsum's report contains flash photography.
Election orders
"In truth the orders didn't come after the election. The orders for all that you witnessed came before the election.
"We were prepared. But we didn't ever imagine that people’s actions would be so great. We had received orders regarding student activities.
"From three or four months before the election we had attended classes on ideological and political thought and crowd control.
"We knew what we had to do but nothing prepared us for what we saw. There were severe clashes in the first few days, and so new orders were given for forthcoming days."
Religious dilemma
"I'm in complete turmoil all the time. I spent more than twenty years raised like this, and before me a household of martyrs. I keep thinking, which is right? What I’ve chosen now, or the path they've taken.
"We are a prominent religious family - always there on the frontline, always with memories of war, frontline and revolution. Since these events I keep thinking, who is right?"
Election build-up
"From three or four months before I had a social undertaking, preparing to see how people would encounter the elections, the level of attendance - would it be well received, do they believe in it, do they think something could still be done?
"It was going well even though they spoke of Khatami (reformist former president) coming, and then he wasn't coming. All this created excitement. People came with genuine enthusiasm.
"We got various statistics and analysed them. We wanted to get an idea of what the mode of clashes would be.
"When the campaigns began the excitement reached a new height.
"We had received orders a matter of months before that there is jurisprudence, that there is the jurisprudence of the Imam Zaman, (the 12th Imam, who is expected to return like a Messiah) whose incarnation is Ayatollah Khamenei, and that he had announced that for the advancement and development of Islam and the development of the revolution no-one could be more effective than Mr. Ahmadinejad.
"Therefore the order came that Mr Khamenei has him in mind, that Mr Khamenei has Mr Ahmadinejad in mind for the presidency and so he must be announced as the winner.
"It's he who is best suited to this revolution, order and Velayat Faqih (Iranian system of Islamic jurisdiction)"
"Scary and horrifying"
"I was extremely taken aback. How can I explain? This is someone who I couldn't even entertain a conflicting thought against.
"It was truly a scary and horrifying scenario to go against wishes or opinion, especially if that opinion belongs to the Supreme Leader or that of the Velayat Faqih, for you to express a personal opinion.
"It was a terrible situation. On the one side I saw the people and on the other there was the order."
Ballot box fraud
"The answers to your questions go back to before the elections. In the private meeting we had for those responsible for the ballot boxes, it was made clear.
"The orders were announced as to how everything would be conducted on the day of the election. We were among those responsible for the ballot boxes."
Role of the Basij
"I don't know how much you know about the Basij but it is an extremely vast organ, much more extensive than you would imagine.
"Although you may think that it is without formal organisation, it is in fact very precise and extremely organised with sophisticated planning and everything is specified.
"The foundations of Islam and the foundations of Shi'ism and Velayat are such that we have accepted the Velayat. When the Velayat has an opinion, everyone's opinion must follow, because if it's outside of this there is no place for you. You're an outsider.
"He [Khamenei] makes his announcement and it is translated this in the form of advice and discussion.
"Everything has a hierarchy. It doesn't call for Mr Khamenei to come and directly make an announcement to the soldiers, when I say soldier, I, or we, saw ourselves as soldiers of the Imam Zaman.
"He doesn't need to come and make his announcement to the forces directly, he expresses his opinion and according to the hierarchical system, the news will reach those who need to hear it.
"In the private meeting I mentioned to you, the commanders of the Sepah (Revolutionary Guard) were present as well as those of various Basij units from different areas.
"It was imperative to have the leader's vision, and it was announced then that his vision is this, that he elects Ahmadinejad."
Election fraud
"For us who were responsible for the ballot boxes the order was this: that Aqa's [Khamenei's] wish is for Ahmadinejad to win.
"For illiterate people and those not able to complete their ballots, you must do so for them and complete them accordingly (for Ahmadinejad), no matter who their vote was intended for.
"Same with blank votes. In the counting the blank votes wouldn't be announced as void.
"They [the illiterate] were generally made up of elderly men and women - and they are great believers in the mosque community and religious matters and areas where there is a lower literacy rate like the villages or areas of the big cities."
Youth vote suppressed
"Our problem was the young people and university students, we had prepared for the others.
"Well they [the students] weren't around for the count. When they left, how can I say, I'm very ashamed now, but they just came up to the box and then left.
"After the voting was over it was only us who were there. We were honest in that the command was followed.
"When the voting was over, the boxes were opened, but not all of them.
"A few were opened and counted, then we received another order to send the boxes to the main centre."
Stopping the protests
"Because a reaction was expected, we had been ordered from before the election for all security forces to be ready for the following day.
"They told us to come early for group prayers. We went along with others who'd been invited. Prayers took place. This was followed by a short speech confirming Mr Ahmadinejad's victory and the congratulations in order.
"Sweets and pastries were offered and the forces were organised into two shifts.
"There were areas that had been previously noted as problem areas - we called them the red points - where security presence was essential.
"These were announced, the shifts were determined and everyone was deployed. It was early.
"We had set out very early before anyone could get started. Everyone took their positions and were armed.
"The command was that we were to prevent any gathering of people to take shape.
Violent suppression
"Any hint of protest was to be firmly supressed. If anything occured, to attack.
"Attacking people meant nothing. As I told you, anyone who thought differently to Ayatollah Khamenei and outside of the Velayat Faqih was considered an outsider.
"Therefore his protest has no place, therefore his opinion and protest is meaningless.
"It was simple. It was not for us to think anything of them - both voters and protesters.
"In our view, it was not a protest against the issue but a protest against Ayatollah Khamenei himself.
"And it's just not comprehensible to us that someone should want to question him. He is our guide."
Controlling the city
"On that day in this area there were batons, and cables that coil and extend easily. If it attaches to someone's hand and you pull it you can do serious harm.
"Sprays like pepper sprays. Some were given handcuffs. Yes, we went prepared.
"Everything went according to plan because everything had been thought through.
"The vehicles came on time, breakfast, prayers, all on time. The city was under our control."
"Unprecedented" clashes
"Because I had been in charge at the polling station the night before, I was on the afternoon shift. I went home to rest and then came back in the afternoon.
"When I came back I couldn't believe what I was seeing. I never thought. It was unbelievable. The level of clashes was severe.
"This was unprecedented. I had witnessed attacks before but never at this level. People wouldn't stay back, they couldn't be suppressed and we were really in trouble.
"As I said, I had issues with everything that had unfolded and was confused. I really didn't want to get involved. But I had to be there. I didn't have the right to say I didn't want to be there. My physical presence was required.
"The clashes were very heavy. The forces were seriously involved and the people wouldn't give in or retreat in any way. There was no end in sight.
"They would be dispersed then gather again and come back. They were standing up to us.
"I wasn't one of the ordinary forces to have to involve myself in the situation. I could have, but I also had the choice not to.
"People like me who were supervising and observing and reporting back could just stand there. I stood there silently by my colleagues.
"As I talk to you now everything comes back to me. It's very hard. I still can't fathom it all. Why did it have to be like this?"
Permission to shoot
"The first day was very hard for us. When we all got back to the base that night, the commanders gave their reports from the various areas of the city.
"We were told that there would be new orders for the following days. The order came to attack everyone without restraint or mercy regardless of age. Anyone who was in disagreement.
"It was made clear, there was to be no difference between child or adult, men and women. Proper attack, without warning, or any discussion.
"This was very strange to me. Everything was surreal. This was not trivial.
"We had permission to shoot. We were all to be armed. We were supposed to support the police and security forces.
"The next day it seemed that people like us were prepared. They were ready too, and there were more of them. Just as we were prepared, they were too."
"Watch people die"
"On the second day, I don't know how to say it, it's so painful to me, talking about it is hard, the memory of it is awful...the wounded, and those who died.
"It's really hard to stand there and watch people die. I had to stand there. I had no choice.
"No [I did not kill anyone], I only accompanied others. I was trying not to get involved at all.
"They had prepared a hospital for the wounded and dead. It was a Basij hospital. It was very hard. If there was an issue with killing, it was explained that the killing was for a cause and was a good deed.
"I saw one person killed on the street but in the hospital there were many many more than was seen on the streets - from all parts of the city.
"Because the directive had been given, permission had been granted. It was intolerable.
"I saw everything you can imagine, from the beating of an old man who could barely walk to the beating of a small child who couldn't reach for his mother's hand. It made no difference...even a child who couldn't reach his mother's hand.
"Provisions were made for every scenario. In the first days when it became clear that there would be heavy clashes and that they were increasing, that it reached killing and severe physical harm, they saw that we’re all people of the same city, that people were weighed down by this, that they couldn’t harm people they knew.
"They organised the forces and ordered groups to be deployed elsewhere, and other security forces to come to us. And we were to guide them. The excuse was that the more experienced forces were needed in other cities.
Unspeakable things
"It's from then that things got even worse. We were all strangers. Orders and commands were followed. Clashes took every shape and form.
"How can I say. some of the things are unspeakable. I can't mentally and ideologically fathom what's happened.
"In the clashes, anyone who was wounded would be arrested. If they couldn't catch them they'd get someone else. They would arrest anyone they could.
"It made no difference who it was. Wounded, not wounded. If they were activists, all the better. Young children, young adults.
"The treatment of them - the mode of attack and length of attack on them left me in shock."
Arrest orders
"The command was to arrest as many 12-18 year olds as possible and bring them back.
"They said this group caused the most trouble so the idea was not to give them any opportunity to congregate.
Many were arrested.
"Again, several locations had been prepared to take them and keep them there.
Sound of screams
"They had some containers ready. They had arrested some youngsters and were asking them their age and were separating them accordingly.
"Over 18s went into to one container and the under 18s into the several other containers. The number of children under the age of 18 was greater. They filled three or four containers of some 25 people in each.
"I saw all this and passed them on my way into the main courtyard building to see my relative. I greeted him and other friends.
"Then we heard noise from the yard. We thought it must be the youngsters making trouble. We went there and saw there was no-one, just the forces. The sound came from the containers.
"The sound of screams and pleading and crying. We didn't understand what was going on.
"They were pleading: ‘We're sorry, please, we regret our actions’. Or screams, or crying. We were confused. I couldn't believe that they would want to do such a thing: to rape."
Sexual violence
"This is such a heavy burden, my head hurts. But you're a woman. I'm sure you understand. Can you give me some time?
"It's as if it's replaying in front of me.
"The faces, the screams are with me every moment. It's not something you can forget or separate yourself from.
"They were pleading, they were crying, they wanted help.
"There were two men of the Sepah and they came forward as we approached.
"We asked what all the noise was about. They said "Nothing, this is Fath Al Moin (aid to victory).
"We said: 'What do you mean, what are you doing? Who's in there?'
"Because they were Basij from the provinces we didn't know them. We asked: ‘What's happening, why are they crying?’
"As we pursued the matter the confrontation got worse and they said 'You have no right to enter.' My relative said: 'What do you mean? I'm one of the leaders here. You can't tell me I have no right.'
"And it really was so, but they didn't allow us entry. We were all responsible and we clashed. After a few minutes a vehicle came into the courtyard.
"Someone must have alerted the others that we were trying to prevent them from achieving what they set out to do, the Fath Al Moin.
"They had come for us to prevent the scene from deteriorating. They said our superior had summoned us.
"They said: 'Let's go. He wants to speak to you.' When we got there he was visibly furious, very frustrated. He didn't speak.
"They said: "Let's go. Haji wants to speak to you." My relative was furious and very frustrated.
"He was very angry. When we got there he said: ‘What is this? Sexual abuse is a serious crime. Who gave this order? Who authorised this?
"Haji calmly replied with a smile: ‘This is Fath Al Moin. It's a worthy deed. There's nothing wrong with it. Why are you complaining?'
"When he said this Haji thought it would calm my relative down to know this. But the opposite happened, he became more upset. He raised his voice saying: 'What do you mean it's not a crime?'
"What do you mean it's not a recognised crime? That it's a good deed? Haji saw that he had lost control and said: ‘What's the big deal? Nothing's happened. What is the issue here?'
"My relative said again: 'What do you mean what's the big deal? Is there anything more filthy than this, more ugly than this? With children, these are children, they haven't done anything. They're from our own home town.'
"Haji saw that he couldn't control him, that he wanted to return to the base and stop what was going on.
"He said: 'You can stay here for now. Tomorrow we'll have a meeting about it, we can discuss it and see what the issue is.'
"I insisted on staying with him. But Haji said: 'You go and rest and we'll get him home. You go, the driver will take you home and wait there. We'll call you.'
"They dropped me home and my relative stayed there."
Pain and shame
"The pain and the shame in front of people and before God. I've lost my world and my religion.
"I never thought that these matters could be contaminated like this.
"I thought that I was continuing the path of my uncles and our martyrs. All my interest and enthusiasm: to have the integrity for martyrdom.
"We really saw ourselves as upstanding and separate from others. We really believed that what we did was correct, that we were serving the people, that we were serving God and that our mission was nothing but worshipping God.
"But now I am ashamed in front of people, even say that I was mistaken, and I am ashamed in front of my religion. I committed crimes, knowingly and unknowingly.
"Now I'm left with my conscience punishing me for what I did.
"I hope that God and people forgive me."