خبرگزاری هرانا – دکتر وحید
احمد فخرالدین وکیل پایه یک دادگستری، استاد دانشگاه و فعال حقوق بشر از
دیگر قربانیان سناریو دستگاه امنیتی خاصه فعالان حقوق بشر در وضعیت
نامعلومی بسر می برد.
بنا بر اطلاع گزارشگران هرانا، با گذشت بیش از 40 روز از بازداشت دکتر وحید احمد فخرالدین از همکاران سابق مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران از محل بازداشت و وضعیت سلامتی ایشان اطلاعی در دست نیست و نگرانی از وضعیت نامعلوم وی همچنان ادامه دارد.
دکتر وحید احمد فخرالدین وکیل پایه یک دادگستری و فعال حقوق بشر در 13 اسفند ماه در شهر اهواز توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود.
بنابرگفته آشنایان این وکیل در بند، نامبرده جهت تبدیل قرار بازداشت به قرار وثیقه فردا از دادسرای داخل زندان اوین به دادگاه انقلاب منتقل خواهد شد.
فررزاد کمانگر، زندانی سیاسی محکوم به اعدام
هدف از نوشتن این مطلب جدا کردن
مسئله کرد و یا نفی نا برابری های حاکم بر بلوچ ، ترک، فارس و عرب نیست
در یک همزاد پنداری می توان خود را یک اقلییت قومی، مذهبی یا دینی فرض کرد
و درد های هم دیگر را بهتر شناخت
ما هم مردمانیم…
قصه ی کرد قصه ی آن زنی است که سهمش از شوهر فقط ناسزای هرروزه و چوب و
ترکه بود.وقتی از شوهر پرسیدند تو که نه خرجش را می دهی و نه هیچ محبتی
به او داری ، پس دیگر این کتک زدن هر روزه و تحقیر مستمر او چه دلیلی
دارد ، مرد پاسخ داد اگر غیر از این کنم از کجا بدانند من همسراویم .اما
حکایت ما؛ نگاهی واقع بینانه به کرد و کردستان در ادبیات متداول سیاسی
حاکمیت ایران ، متأسفانه همواره تداعی گرکلماتی چون تجزیه طلب ، ضد
انقلاب و ( منطقه ای ) امنیتی است. تو گویی که این دو واژه مهمان
ناخوانده ای هستند و با کلیت این سرزمین قرابتی ندارند. محرومیت از
بسیاری از حقوق اولیه اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی و توسعه نیافتگی دیرینه ی
این استان که حاصلی جز فقر ، بیکاری و سرخوردگی برای مردم زحمت کش آن
نداشته ، زمینه ساز شکل گیری برخی نارضایتی ها در این استان شده است.
علیرغم اینکه کردهای میهن دوست و مهربان همواره زندگی مسالمت آمیز در
ایران را برگزیده و جز مطالبات مسلم خود چیز دیگری نخواسته اند ،
متأسفانه در راستای نگاه بدبینانه و پیش داوری های متداول ، عموماً پاسخ
این مطالبات قانونی با ازدیاد زندانیان سیاسی و مدنی ، تبعید و اعدام
داده شده است.
وجود اقلیت های قومی و نژادی در تاریخ ایران یا دنیا امرتازه ای نیست .
تکثر قومی ، نژادی و فرهنگی یک جامعه می تواند همچون تیغ دو لبه ای برای
آن جامعه عمل کند. به این معنا که در شرایط توسعه یافتگی و وجود مناسبات
اجتماعی عادلانه و مساوات گرایانه ، همزیستی اقوام و نژادهای گوناگون نه
تنها مسأله آفرین نیست بلکه می تواند به غنای فرهنگی آن جامعه از سویی و
بالا بردن ظرفیت تحمل و کاهش تعصبات فرهنگی و کوته نگری افراد آن از سوی
دیگر کمک کند.امروزه به ویژه که در عصر جهانی شدن سایه ی یکنواختی کسالت
آور فرهنگی، تهدیدی برای بسیاری از جوامع است ، وجود این تکثر و تنوع
فرهنگی موهبتی است که باید به خوبی آن را پاس داشت . در عین حال در شرایطی
که مدیریت جامعه توجه کافی به نیازها و حقوق مشروع این اقلیت ها نداشته
باشد ، خواه ناخواه باید منتظر پیامدهای پردامنه چنین امری بود. شاید
یکی از ابتدایی ترین حقوقی که هر ایرانی ، اعم از کرد و غیر کرد ، خود را
به آن محق می داند ، برخورداری از حق “شهروندی” است. حقی که در تقابل با
انزوا و طرد شدگی قرار دارد. انزوا و طرد شدگی دو حسی هستند که تحت تأثیر
شرایط عینی ، یعنی تحت تأثیر واقعیت های ملموس و روزمره ی زندگی ، تحت
تأثیر فقر و سو سوی چشم کودکی از گرسنگی ، تحت تأثیر نگاه شرمناک پدر از
جیب و سفره ی خالی اش و تحت تأثیر گونه های رنگ پریده و چهره ی فقر زده ی
مادر شکل می گیرند. خلاصه آنکه انزوا تحت تأثیر نگاه “مرکز محور ی” شکل
می گیرد که با نگاه فرادست به فرودست مسائل و نیازها ی کرد (حاشیه
نشین) را از مرکز نشین، مجزا می کند. بی شک حس طرد ، انزوا و از خود
بیگانگی در شرایط توسعه نیافتگی و سؤ مدیریت به اقلیت های قومی محدود نمی
شود ، بلکه به فراخور موقعیت و جایگاه افراد در جامعه ،کم و بیش همه را به
خود مبتلا می کند.با این وجود به دلیل نابرابری های عمیق ساختاری این حس
، میان اقلیت ها عمیق تر و گسترده تر است. حس انزوا نه تنها برای اقلیت
های قومی و نژادی که برای هر گروه مطرود دیگری ، به ویژه در شرایط فقر
فرهنگی که از تبعات فقر اقتصادی است ، زمینه ساز بروز تنش و نا آرامی است .
چرا برای یک بار هم که شده ، به جای توسل به نگاه امنیتی ، با پرداختن
به درد مردم این سرزمین ، که مطالبات خود را از زبان فرزندانشان به گوش می
رسانند ، مسأله را یک بار و برای همیشه حل نکنیم؟ با این وجود مسأله به
همین جا ختم نمی شود . یعنی زمانی که فرزند یا پدری از همین دیار برای کسب
اولیه ترین حقوق مادی یا معنوی خود ، یعنی سیر کردن شکمی یا نوشتن نامه
ای در تظلم خواهی اقدام کند ، باز هم به یمن همان نگاه امنیتی مألوف ،
سخت ترین برخوردها و مجازات ها در انتظارش هستند . آیا برای مبارزه با
پدیده ی قاچاق کالا که گاه مجازاتی مساوی با” حکم تیر” دارد راه متمدنانه
ی دیگری وجود ندارد. آیا در شرایط تأمین اولیه ی مالی هیچ جوانی حاضر است
به خاطر چند قواره پارچه یا یک جعبه چای جان خود را به خطر اندازد؟
در امتداد چنین سیاست های دوگانه محوری ، این نگاه امنیتی در مورد
زندانیان سیاسی و مدنی کرد ، اما این بار به شکل مضاعفی به چشم می خورد.
آیا حتی در درون زندان و در دایره ی مجازات نیز کردها باید با انگ اقلیت
قومی همان احساس شوم انزوا و طرد شدگی را با خود همراه کنند؟ آیا مگر
تفاوتی است میان زندانی کرد و غیر کرد که عمدتاً از بسیاری حقوق مصوب
قانونی ، مانند حق داشتن وکیل ، مرخصی ، تخفیف مجازات ، عفو یا آزادی بی
بهره هستند ؟ چرا با وجود در پیش گرفتن نوعی تساهل نسبی در مورد زندانیان
سیاسی تهران و برخی دیگر کلان شهرها و آزادی بسیاری از آنان ، که مایه ی
بسی مسرت بوده و ای کاش تسریع و تدوام یابد ، برخورد سخت گیرانه با
زندانیان کرد همچنان ادامه داشته و به جای تلاش جهت حل مشکلاتشان هنوز
سیاست کلی در جهت سرکوب یا اعدام آنان می باشد. متأسفانه برخی با دستاویز
قرار دادن موقعیت جغرافیایی این استان سعی دارند اصرار خود بر ابقای نگاه
امنیتی اشان را توجیه کرده و همچنان به سرکوب و فشار بر زندانیان
سیاسی و مدنی ، یا اعدام گاه و بی گاه آنان ، که بعضاً بیش از آنکه متحمل
جزای خود باشند ، به گونه ای غیر رسمی وجه المصاحه یا گروگان تلقی می
شوند ، بپردازند. آیا این نگاه امنیتی که برخی مصرانه بر آن پا می فشارند
و عملاًسبب واگرایی و نارضایتی جوانان کرد شده ، تا چه زمانی باید ادامه
یابد ؟
آیا برای کردهای مظلوم که عقلانی ترین و منطقی ترین شیوه ، یعنی زندگی
مسالمت آمیز و نفی خشونت ، را جهت حل مشکلات خود برگزیده اند ، نگاه
امنیتی حاکم بر کرد و کردستان درصدد القاء و رواج بیشتر این تفکر نیست که
کردها و مطالباتشان را از ایران و ایرانی تفکیک کرده و باید با آنان همچون
اتباع غیر ایرانی برخورد شود؟ امیدوام چنین نباشد ، چرا که در غیر
اینصورت متأسفانه ماحصل آن خشونت هایی است که هیچ عقل سلیمی آن را برنمی
تابد.
امیدوارم با کنار نهادن برخورد دوگانه میان زندانی کرد و غیر کرد و تسری
امتیازات و حقوق به تمام زندانیان گامی هر چند کوچک ، اما ضروری جهت تقلیل
مشکلات این منطقه و دلجویی از مردم آن برداشته شود.
ای کاش قصه ی کرد دیگر قصه ی آن زنی نباشد که سهمش از شوهر فقط ناسزای هرروزه و….
فرزاد کمانگر
زندان اوین ۲۱/۱/۸۹
آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی
میگیرد(نیچه)
به آن روزها فکر میکنم ،باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج
بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان
را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار
سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران
باشد و مژده نان برای سفره خانواده.
معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان
بود ، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند . آنها کسی
را میخواستند از جتس خودشان ، کسی که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری
و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند . با
آنها بخندد و با آنها بگرید . آنها یک دوست ، یک سنگ صبور ، یک هم راز
میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر
کند نه رفتن.
دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه
مکتبش را یافته بود. کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور
سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست
آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم . همراه با "
ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر سیروان دریای
زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " برای
یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با
مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم. هر داستانی را که میخواندم نقش
قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان
پررنج و درد زندگی خود بودند.
هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای
مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم . گرمی کلاسمان بوی
نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی "
میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و
نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به
دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.
"کاوه" با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان
میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی
به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و
از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از
رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و
لبخند زیبایش رنگ میباخت. و ....
"لیلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب
رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را
برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک
را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون
رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا
به کام او و مادر تنهایش بچرخد . و ...
"فریاد" با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا
مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت
یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه
های باران مژده نان فردایشان باشد ، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و
نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه . و ....
یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای
برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش
برآورده کند . و ...
ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه
طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای
فروش میافت و به روستا بر میگشت و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار
از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان
بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در برابر
کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که
روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم
"چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی
دیروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته
ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران
سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در کنار ادریس ، عاصی از تکلیف
دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور
دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او .و
امروز با یک دنیا غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و
شیرین به آن روزها فکرمیکنم.
روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ
زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ،
دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و
پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان
جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند .کاوه
در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان
مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند . " فریاد " که همیشه آسمانی
صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی
کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این
خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل
زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در
آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم .فرشته هم که
همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که
فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم
نبیند ، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید
که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را
نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد
یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه
کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی 10
کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت
کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی
نشست ".
فرزاد کمانگر
زندان رجائی شهر کرج – 8/2/87
زندان اوین یادآور و معرفه توحش٬ درنده خویی٬ شقاوت و بیرحمی جمهوری اسلامی است.
اوین برای جمهوری اسلامی شمشیری است که از رو بسته است٬ تا به خیال خام خود٬ مردم را مرعوب کند!
مردم با شعار “مزدور چقدر گرفتی٬ جوانها را بگیری” پاسخ هجوم و کتک کاری و باتوم کشی ماموران حفاظت زندان را میدهند.
استقرار بسیاری از روسای شعبه های امنیتی دادگاه انقلاب در زندان اوین مخصوصا پاسدار عباس جعفری که به شقاوت و بیرحمی شهره است٬ نشان از گسترش بازجوئی و شکنجه و گرفتن اعترافات دروغین جهت پرونده سازیهای جعلی دارد٬ این امر خانواده های زندانیان سیاسی و دستگیر شدگان را بشدت نگران کرده است.
مردم آزادیخواه! خانواده زندانیان سیاسی!
رژیم جمهوری اسلامی چون هیولا رسما و علنا٬ به صف مبارزات مردم یورش میبرد از میان ما٬ مخالفان خود را دستگیر میکند٬ سپس زبونانه٬ گروگانهایش را در سیاهچالها مخفی میکند. در زندانهای بی نام نشان٬ در بدترین وضعیت ممکن نگه میدارد. وجود دستگیرشدگان را انکار می کند٬ تا بتواند هر رفتار وحشیانه ای را که خواست مرتکب شود.
پیشگفتار
حکومت اسلامی ایران به کشتارشهروندان اش نیاز دارد . این حکومت بدون
کشتار, زندان , شکنجه و ایجاد ارعاب و وحشت ساقط و سقط خواهد شد. دلیل هم"
اظهرمن الشمس" است. حکومت اسلامی , حکومت توهم ,هذیان و روان پریشی ست ,
بدیهی ست چنین حکومت بیماری توان و ظرفیت پاسخگویی به نیازهای شهروند ان
اش, و نیز مسایل جهانی نداشته باشد و برقامت زمانه و جهان ناجور ترین وصله
باشد.
با چنین ویژگی هایی برای حفظ سلامت و قدرت بیضه ی اسلام و حکومت نابهنگام
اش , اقدام هایی موثرتر و کارا تراز ایجاد رعب و وحشت و ترور , آنهم به
وحشیانه ترین و سبعانه ترین شکل اش وجود ندارد , فکر وروشی که اسلام از بدو
پیدایی اش به کار بسته و بهره ها برده است.
سیاست ایجاد رعب و وحشت و ترور توسط این حکومت از فردای انقلاب بهمن , به
عنوان عملی " قانونی و شرعی" اعمال شده است. از همان هنگام در کنار کشتار
دگراندیشان و مخالفان سیاسی و عقیدتی , کشتار قربانیان بی عدالتی های
اقتصادی و اجتماعی , یعنی معتادان , تن فروشان ," اراذل و اوباش "و دیگر
بزه کاران و ناهنجاران اجتماعی, به گونه ای وحشیانه به دست پاسداران اسلام
آغاز شد. کشتارها یی که تا امروز , یعنی نزدیک به 30 سال عمر حکومت
اسلامی, ادامه یافته است, و تا هنگامی که این حکومت حیات داشته باشد ,
ادامه خواهد یافت.
طی ماه های اخیر شکنجه های خیابانی و اعدام های سبعانه ی در ملاعام - که
حتی کودکان را نیز برای عبرت گیری به تماشا واداشته اند- بار دیگر سیاست
محوری این حکومت شده است. این بار حکومت اسلامی شکنجه گران اش را با نقاب
به شکار قربانیان اش گسیل داده است تا شکنجه گری و تعذیب را به بیرون
شکنجه گاه ها , به خیابان ها و برابر چشمان حیرت زده ی مردم گسترش دهند ,
ونیز دارها را برای اعدام این قربانیان , که آنان را " اراذل و اوباش" می
خواند , برپا کنند.
اگر حکومت اسلامی برای نخستین بار واقعیت را گفته باشد و تنی چند از
قربانیان این دوره اش " اراذل و اوباش" باشند, به خود زنی روی آورده است ,
چرا که برخی از این قربانیان می توانستند درزمره ی " اراذل و اوباش حکومتی
" در خدمت این حکومت قراربگیرند.
برای اثبات این ادعا بهتر است , به اختصار, با" اراذل و اوباش حکومتی"
آشنا تر شویم !.
"اراذل و اوباش حکومتی "
چماق,چاقو و قمه کشان, زورگیران یا باج گیران, مزاحمین و مرعوب کنندگان
مردم را " اجامر", " لات" , " لش" یا اراذل و اوباش خوانده اند. این پدیده
نو رسیده و تازه نیست .
اراذل و اوباش پاره ای از سپاه بیکاران جامعه هستند, اینان قربانیان بی
سوادی و فقر, قربانیان نظام سیاسی, اقتصادی و فرهنگی جامعه, وقربانیان بی
عدالتی های اجتماعی و اقتصادی اند. بسیارانی از اینان در زمره ی بیماران
روانی ای قرار می گیرند که بیماری شان قابل درمان است, ویژگی ای که در
بسیاری از " اراذل و اوباش حکومتی" , به ویژه قاتلان و شکنجه گران حرفه ای
اش می توان دید.
اکثر سلسله ها و دودمان های حکومتی و بسیاری از جریان های سیاسی , مذهبی و
قومی , سازمان دهنده و پشتیبان چنین گروه هایی بوده اند، گروه هایی که
آزار و اذیت و تحقیر و تحمیق و تکفیر، و ضرب و شتم و شکنجه و کشتار
دگراندیشان , دگررفتاران و مخالفان وظیفه و کارشان بوده و هست.
اراذل و اوباش حدودا" از دوران صفویه به شکل و شمایل ورفتار امروزین در
آمدند. از همان تاریخ تا به امروزاراذل و اوباش نه فقط به عنوان یک پدیده ی
اجتماعی , به پدیده ای سیاسی و مذهبی بدل شده اند.حکومت ها , و برخی از
گروه های سیاسی و مذهبی , به سازمان دهی اراذل و اوباش در" گروه های فشار و
کشتار " روی آورده اند و بیش از پیش از آنا ن به عنوان ابزار سرکوب
دگراندیشان و مخالفان سیاسی و عقیدتی بهره برده و می برند . سازمان دهنده
ها در صورت لزوم نیز از قربانیان برای ایجاد رعب و وحشت و زهرچشم گرفتن در
جامعه استفاده کرده اند. البته گاه حکومت ها یا ژست تامین " امنیت
اجتماعی", مازاد اراذل و اوباش مورد مصرف شان را قربانی کرده اند.
" اراذل و اوباش حکومتی " یا گروه های فشار و کشتاربتدریج به یکی از
بازوهای "مسلح" دربار (شاه و شیخ) و برخی از نیروهای سیاسی و مسلمان بیرون
از حکومت بدل شد ه اند. این گروه ها به اشکال و انواع مختلف، برخی با پول و
امکانات و مقام، برخی با تهییج و تحریک احساسات وطن پرستانه و کیش شخصیت و
جماعت هایی با تحریکات و وعده های مذهبی ی آن جهانی، به فشار و کشتار دست
زده و می زنند.
در دوران صفویان گروه هایی از " قزلباشان " و "تولائیان و تبراییان" را
داریم، که "عمرسوزان و قمه زنی و دسته راه انداختن و ایذا و آزار و غارت
منازل مخالفان سیاسی و مذهبی" و سربریدن سنی ها و دیگر اقلیت های مذهبی
وظیفه شرعی , سیاسی و شغل شان بود. این گروه ها، و گروه های دیگر فشار و
کشتار را, برخی از روحانیون و "ظل الله"ها شکل داده و رهبری و تقویت کردند ه
اند. "شاه اسماعیل اول " بیرحم تاریخ, و بدعت گذارآدمخواری در تاریخ مان "
در این عرصه سخت فعال بود!(1)
" خشونت های مذهبی شاه اسماعیل, قزلباشان و تبراییان و دشواری تحمل آن ها
برخی از شاعران و نویسندگان را بر آن داشت که تعمدا" اقدامی کنند که
قزلباشان آنان را به قتل برسانند.......زین الدین محمود واصفی از شاعران و
نویسندگان خراسان ... در معبری با دوست دانشورش رو به رو گردید . او می
نویسد آن دوست , " فقیر را مضطرب و پریشان دیدو شمه ای از احوال من پرسید.
گفتم : ای یار جانی و دوست دو جهانی , امروز به قصد آن از خانه بیرون آمده
ام که کاری کنم و عملی نمایم که مستلزم هلاک من باشد .... آن عزیز گفت ای
یار مرا نیز همین حال است "(2)
در دوران قاجاریه گروه های متعدد "اوباش، لوطی ها و چاقوکشان و قمه کشان"
یا گروه های "لتوت و لشوش" فعال بودند , به ویژه در جریان جنبش مشروطه, که
برخی را پادشاهان و حکومتیان و جماعتی دیگر را روحانیون سر و سامان دادند :
"... اوباشان تجهیز شده , روز 23 آذر 1286 دست به کار شدند. از صبح زود
دسته ای از اوباشان محله ی سنگلج به سردستگی مقتدر نظام و گروهی از اوباشان
چاله میدان به سرکردگی صنیع حضرت , هرکدام از محله ی خود به طرف مجلس حرکت
کردند....جلوی مجلس فریاد و عربده ی خود را بلند کردند و به مجلس و مشروطه
نا سزا گفتند....در میدان توپخانه شترداران و زنبورکچیان و فراشان و
غلامان کشیکخانه و سربازان فوج امیر بهادر جمع شده بودند و چادر های دولتی
را می افراشتند و آشپزخانه بزرگی بر پا می کردند....در نتیجه هیاهو بازار
ها و دکان ها بسته شد ودشمنان مشروطه از هر طرف رو به میدان توپخانه
گذاشتند و به این ها پیوستند. اوباشان سنگلج و چاله میدان هم رسیدند.عده ای
از آخوند ها و طلبه ها نیز وارد میدان شدند....روضه خوان ها بالای
منبررفتند و علیه مشروطیت و مجلس سخن راندند و جمعیت را به تکرار این شعار
وا داشتند:
" ما دین نبی خواهیم- مشروطه نمی خواهیم"
اوباشان به خانه های شیخ فضل الله نوری و حاجی میرزا ابوطالب یزدی و سایر
ملایان مخالف مشروطه رفتند و آن ها را به میدان توپخانه آوردند......روز 25
آذر در میدان توپخانه یک نفر کشته شد...روزنامه " حبل المتین " می نویسد
که اوباشان چون پول و زنجیر ساعت طلای او را دیدند ابتدا چند تیر به او
زدند, بعد پسر سید نقیب جلو آمد و گفت :" مسلمانان شاهد باشید و روز قیامت
پیش جدم شهادت بدهید که من در راه دین اول کسی هستم که چشم مشروطه طلبان را
بیرون آوردم " و بعد با کارد چشم آن جوان را کند .سپس اورا شقه کردند و به
درخت آویختند...."(3)
در باره ی همین دست از اراذل و اوباش نوشته شده است :
"استرداران و شترداران نتراشیده دژآگاه و اوباشان سنگلج و چاله میدان
و..." که به مجلس و مجلسیان حمله می کردند و یا "... کلاه نمدی های محلات و
اشرار" که در میدان توپخانه شعار می دادند:
"ما چای و پلو خواهیم
مشروطه نمی خواهیم"
وعده ای از مردم را مورد ضرب و شتم قرار دادند و کشتند.(4)
احمد کسروی درباره اوباشانی که برای نمونه "... در مقام عربده و حرکات
وحشیانه برآمدند و (علی آقا صراف) و (اسمعیل خیاط) را بی موجبی مجروح سخت و
(عنایت الله) مظلوم را مقتول و آویزه درخت کردند" می نویسد:
«چون بایستی سردستگان اوباشان گرفته شوند و صنیع حضرت و مقتدر نظام و
دیگران پنهان شده بودند، تنها حاجی معصوم نامی از آنان دستگیر گردید.
بدینسان آشوب توپخانه پایان پذیرفت. لیکن این زمان یک گرفتاری دیگری پدید
آمد، و آن این که اوباشان که گریزان و نهان می بودند، شب ها بیرون آمده و
هر که را می یافتند می زدند و لخت می کردند، و چون پشتشان به شاه و
پیرامونیان او گرم می بود و مجلل السلطان پیشخدمت شاه نگهداری و پشتیبانی
از آنان دریغ نمی گفت، بی باکانه به هر سیاه کاری برمی خاستند. چنان که
بهاالواعظین را که یکی از نمایندگان مجلس می بود کتک زده سر و رویش را
بخستند، و در شب چهارشنبه هفدهم دی ماه (3 ذیحجه) هشت تن از آنان به خانه
فریدون زردشتی که یکی از بازرگانان می بود رفته و آن بیچاره را بیدار
گردانیده نخست پانصد و شصت تومان پولش را گرفته و سپس در برابر چشم زنش با
قمه او را کشتند. پیدا می بود که کشندگان همان اوباشان می باشند. از آن سوی
شیخ محمود به ورامین رفته در آن جا آسوده می زیست. روی هم رفته دیده می شد
که دربار به کیفر دادن اوباشان گردن نگزارده، و پیمان او در این باره جز
فریب نمی بوده. از
شهرها در این باره تلگراف می رسید و در مجلس نیز گفتگو می رفت، ولی نتیجه
نمی داد.» (5)
در دوران پهلوی نیز حکایت اراذل و اوباش همین گونه بود. دو نمونه اش ,دار و
دسته های "شعبان جعفری" (شعبون بی مخ) و طیب حاج رضائی بودند. طیب حاج
رضایی در آغاز حامی شاه بود.جشن و چراغانی ای که او به هنگام تولد رضا
پهلوی در میدان مولوی و خیابان باغ فردوس و اطراف زایشگاه فرح (محل تولد
رضا پهلوی) راه انداخت ,و نیز سپاسگزاری شهردار تهران و دربار از او جزء "
افتخارات و سرفرازی" ایشان بودند. طیب اما در بلوای خرداد 42 ازآیت الله
خمینی حمایت کرد، و به همین خاطر او ویکی از همکاران اش به فرمان محمد رضا
شاه اعدام شدند.
شعبان جعفری , از معروف ترین اراذل و اوباش حکومتی , که ادعا کرده ازاعضای
گروه فداییان اسلام نیزبوده است , در مورد رذالت های اش گفته است :
"....من فرمونده بودم. خودم فقط دنبال روزنامه" مردم " بودم اینا گفتن
روزنامه مردم تو امیریه ست. گفتم" بریم اونجا", گفتن " خسته شدیم!" , گفتم
بیاین خیابون امیریه اونجام چیز میز است, بیاین!" یادمه یکی اون جا پرسید
آقای جعفری یه دونه سماور اینجاست اینو چیکارش کنم؟ " گفتم : " بیارش
پایین" , گفت : " آخه بزرگه نمیشه آوردش پایین!", اونوقت پنجره رو شیکوندن و
سماورو از پنجره انداختن پایین, یه سماور بزرگ بود. خلاصه چیزاشونو ریختن و
بهم زدن دیگه. من می گفتم , اونام می ریختن پایین.تمامو از اون بالا ریختن
پایین,دولابچه ومولابچه, پرونده و مرونده و بساطشون و اینا همه رو...هرچی
بود ریختن تو خیابون. کفته : " بسه؟" کفتم " نه , پاشنه ی اون دک.ن.باید در
بیارین!"(6)
".... روز 9 اسفند...ما اول صبح رفتیم خونه ی کاشانی. درست یادمه. اون حاجی
(محسن) محرر بود, امیر موبور بود, احمد عشقی بود و حاجی حسین عالم بود و
یه عده ای دیگه. آیت الله کاشانی گفت : " برین شاه داره از مملکت میره
بیرون. برین نذارین شاه بره !" گفت : " اکه شاه بره عمامه ی مام رفته !" ,
"......دکتر فاطمی رو دولت محاکمه کرد و کشتش , اونوقت که عبد خدایی جزو
فداییان اسلام بود,منم جزو فداییان اسلام بودم , عبد خدایی فاطمی رو با تیر
زد ولی نمرد. اون عبد خدایی که الان وکیل مجلس ایناست....( فاطمی ) رو دم
شهربانی زدمش ,چاقوام نزدم .بیخود میگن چاقو زده ......" (7)
در دوره پهلوی، برخی از جریان های مذهبی مخالف رژیم که بعد ها پایه گذاران
حکومت اسلامی شدند نیز از "جاهل ها، گردن کلفت ها و لات ها و عربده کش ها" ,
به عنوان بازوی مسلح اسلام استفاده می کردند. حاج مهدی عراقی از بنیان
گذاران "فدائیان اسلام" و "هیئت های مؤتلفه اسلامی" در خاطرات خود که با
عنوان "ناگفته ها" چاپ شده است، گفتنی ها را با "افتخار" می گوید:
«... نواب صفوی به این فکر می افتد که یک محفلی، یک سازمانی، یک گروهی، یک
جمعیتی را برای مبارزه به وجود آورد. این فکر به نظرش می آید که از وجود
افرادی استفاده بکند که تا الان مخل آسایش محلات بوده اند. مثل اوباش ها،
گردن کلفت ها, لات ها، به حساب آن ها که عربده کش های محلات بوده اند...»
حاج عراقی ماجرای حمله به روزنامه ساعد را که کاریکاتور نواب صفوی را چاپ
کرده بود شرح می دهد:
«... رفیقمان گفت برویم سر پاچنار من یک مشت از این لات و لوت ها را جمع می
کنم... رفتیم زورخانه و دیدیم یک مشت جاهل های کوتاه و بلند، خلاصه یا علی
یا علی دارند ورزش می کنند. گفت بیائید برویم، راه افتادند آمدند اول
خیابان فردوسی... گفتیم حمله به چاپخانه... همه چاپخانه را این بچه ها
پذیرایی کردند. جعبه هایی که تویش حروف بود از طبقه دوم همه اش می آمد تو
حیاط. دو سه تا از این بچه ها با چوب افتادند به جان ماشین می خواستند با
چوب، ماشین را بشکنند، گفتم بابا این که با این شکسته نمی شود، یک دست زدیم
خلاصه اش این دیس از زیر ماشین آمد بیرون و حروف ها ریخت زمین... رفتیم تو
قسمت حروف چینی، دیدیم کلیشه ها آن وسط است چاقو را بچه ها در آوردند،
کلیشه ها را تکه تکه کردند و حروف را هم ، همه را به هم زدند.»
حاج عراقی درباره طیب و ناصر جیگرکی و رمضون یخی و... نقش آن ها در خرداد
42 می گوید:
«... منزل آقا (خمینی) بودیم آن جا اسم طیب خان وسط آمد... آقا درآمد گفت
که اینها علاقمند به اسلام هستند... نوکر امام حسین هستند... خلاصه رفتیم
خانه طیب خان... طیب صد تومان داد به پسرش اصغر گفت می دوی عکس آقا خمینی
را می خری می بری تو تکیه... ناصر جگرکی، از گردن کلفت های باغ فردوس و
چهارراه مولوی بود، هنوز ما از ساعت حرکتمان قدری مانده بود که خبر آوردند
این فرد با تعدادی نزدیک به 200 الی 300 تن از الوات های آن جا به قول
خودش، ازین تیغ کش ها دارند می آیند." (8)
محسن رفیقدوست از اراذل و اوباش حکومتی در سال 1342 شاهد یک درگیری میان
آخوندها و مأمورین بود، که مأموری آخوندی را با چوب می زند. سال ها بعد با
شخصی مواجه می شود که شبیه آن مأمور بود. رفیقدوست با سه نفر از علما،
منجمله مهدوی کنی مشورت می کند. حضرات فتوی می دهند که آن شخص مهدورالدم
است، "رفیقدوست با یک چماق کلفت مردک بیچاره را شبی در حال رفتن به منزلش
در سه راه سوسکی غافلگیر کرده و با ضربه ای چماق به کله اش او را به زمین
می اندازد و با هفت هشت ضربه محکم او را به قتل می رساند، و
در پایان ضمن شرح این واقعه افاضه می فرمایند که انشاالله خداوند قبول
فرمایند." (9)
انقلاب بهمن 1357 عقب مانده ترین افراد , گروه ها و اقشار اجتماعی را به
سوی قدرت سوق داد.
مهدی عراقی ها و محسن رفیقدوست ها از پایه گذاران این قدرت شدند, قدرتی
که حاکمیت گروه های فشار و کشتار بود و هست . این حکومت رذل ترین اوباش و
تشکل ها و سازمان های " اراذل و اوباش "را به عنوان بازوی انقلاب اسلامی
در خدمت داشته و دارد. صدها عضو و هوادار فدائیان اسلام , هیئت های مؤتلفه ,
بانیان مسجد الهادی(10) , گروه قنات (11), گروه شیت(12) , " جاش " های
کردستان , گروه" باشی " ی اصفهان و گروه های متعدد در شهرهای مختلف ایران
ستون فقرات این حکومت شدند. نه فقط رهبران و سازمانگران "الواط و اشرار و
عوام های بازاری"، خود الواط و اشرار و عوام های بازاری هم بخش هایی از
حکومت را شکل دادند , و اداره ی ارگان های سرکوب همچون کمیته های انقلاب
اسلامی , سپاه پاسداران , بسیج , زندان ها (13), وزارت اطلاعات و......
را به دست گرفتند.(14)
مهدی عرافی – که آیت الله خمینی او را برادر خوب و فرزند عزیزش می دانست –
,عسگراولادی , محسن رفیقدوست ,اسدالله لاجوردی ,هادی غفاری ,صادق خلخالی و
صدها اراذل و اوباش معمم و مکلا و بی کلا ,از همان فردای پیروزی انقلاب
بهمن آشکارا به سازمان دهی و همکاری با شعبون بی مخ ها وطیب ها و
ناصرجیگرکی ها و رمضون یخی و حسین مهدی قصاب ها ی پیر و جوان حزب الهی
پرداختند، و دست در دست اینان آزار و کشتار دگراندیشان و دگررفتاران را
آشکار و نهان آغاز کردند، و ده ها گروه فشارو کشتار، و " چماق داران و قمه
کشان وچاقوکشان محفلی" در تهران و شهرهای مختلف , وحتی در خارج کشور, شکل
دادند. و بدین گونه پدیده ی تاریخی ی "گروه های فشار و کشتار"، با در آمیزی
با "اسلام" آیت الله خمینی چهره ای شوم تر و ضد انسانی تر به خود گرفتتد.
حمله به کتابفروشی ها، کتاب سوزان ها، حمله به چاپحانه ها و دفاتر روزنامه
ها، حمله به گردهمایی های سیاسی و فرهنگی، حمله به زنان و ضرب و شتم آنان و
کشتار مخالفین حکومت در تهران، کرمان، ترکمن صحرا، کردستان, کرمانشاه ,
قائم شهر، بندر انزلی، جهرم و... نمونه هایی از جنایات "لتوت و لشوش" حکومت
اسلامی اند. نعره های اینان هرگز از گوش و هوش تاریخ میهنمان محوشدنی
نیست:
"ما همه سرباز توئیم خمینی
گوش به فرمان توئیم خمینی
خمینی ی عزیزم
بگو تا خون بریزم
و نسل بعد از مهدی عراقی ها و عسگراولادی ها و رفیقدوست ها و لاجوردی ها
و هادی غفاری ها وخلخالی ها ........ یعنی زهراه خانم ها وده نمکی ها و
الله کرم ها و سعید عسکرها و سعید امامی ها و مصطفی کاظمی ها و سعید
مرتضوی ها و سردار رادان ها و..... و گروه های" اراذل و اوباش حکومتی" ای
همچون "انصار حزب الله" و "فدائیان اسلامی ناب محمدی (ص) , مصطفی نواب "،
"سپاه سربلند محمد" (15) و" محفل کرمان " و... هزاران سرباز گمنام خمینی
سیمای واقعی خمینیسم را با ضرب و شتم و ریختن خون فرزندان سرزمین مان به
نمایش گذاشته اند.(16)
" محفل کرمان" یک نمونه کوچک است . شش تن از" اراذل و اوباش حکومتی " تحت
فرماندهی پاسدار جورکش " فرمانده نیروها ی انتظامی کرمان" و با عنایت به
فتوی آیت الله مصباح یزدی تعدادی از شهروندان بی گناه کرمانی را به گونه ای
فجیع به قتل می رسانند , این قاتلین که مراحل نهایی تبریه شدن در دادگاه
های تشریفاتی ی اسلامی را پشت سر گذاشته اند, پرونده ای سرشار ازباجگیری و
شکنجه و آدمکشی دارند:
"...در 21 شهریور 1381 مصیب افشاری را که دارو فروش خیابانی بود و قاتلین
از او باجگیری می کردند , به بیابان های اطراف کرمان می برند و پس از بستن
دست و پایش , او را داخل چاله یی می اندازندو سپس سه تخته سنگ به وزن 30
کیلو برداشته و با گفتن ذکر و دعا خوانی به ترتیب سنگ ها را به سر وی می
کوبند و وقتی متوجه می شوند مصیب هنوز زنده است و تلاش می کند خود را از
چاله بیرون بکشد او را زنده به گور می کنند" . محمد حمزه مصطفوی, طلبه و
پاسدار مرکز کنترل فرماندهی ناجا, سر دسته ی باند و بقیه ی قاتلین
عضوپایگاه مقاومت بسیج علی اصغر مولا هستند.
محافلی شبیه به "محفل کرمان" در سرتاسر ایران وجود دارد , و به شکنجه و
کشتار شهروندان مشغول اند. این محافل و گروه ها حتی بازداشتگاه ها و شکنجه
گاه های مخفی دارند.(17)
از خصایل اراذل و اوباش حکومتی ست که از جنایاتی که مرتکب می شوند آشکارا
سخن می گویند وجنایت پیشگی را باعث افتخار می دانند. نمونه روح الله
حسینیان است که با افتخار گفته است , زمانی قاتل بوده است , واز یاران اش
نیز اینگونه تعریف به دست داده است:
«اینان افرادی متدین و دارای انگیزه های مذهبی هستند که مرتدان و ناصبی ها
را به قتل رسانده اند.»(18)
مشاورسابق احمدی نژاد که برای نمایندگی مجلس اسلامی نیز دورخیز کرده است ,
منظورش از " افراد متدین و دارای انگیزه های مذهبی" اراذل و اوباش و
قاتلینی چون سعید امامی و مصطفی کاظمی ست , و مرتدان و ناصبی هایی که قتل
شان واجب بوده است نیز روشنفکران گرانقدری چون محمد مختاری و محمد جعفر
پوینده هستند.
****
تاریخ حکومت اسلامی , و افکار و کردار حکومتیان در طی نزدیک به سی سال
گذشته , همراه با انبوهی از شواهد و اسناد آشکار تر کرده است که ارگان های
حکومتی , به ویژه ارگان های سرکوبگر حکومت اسلامی , ارگان های " اجامر"
و" لتوت ولشوش" و" اراذل و اوباش " هستند.
در میان بخشی از مردم میهنمان امروز این سوال مطرح است که اگر طبق قوانین
اسلامی اراذل و اوباش مجرم و مستحق مجازا ت اند , جرم کدام نوع از اراذل و
اوباش - که تمامی شان قربانیان ستمگری های تعصبات و خرافات مذهبی , بی
عدالتی های اقتصادی و اجتماعی و بیماری های روانی هستند- سنگین تر است.
"اراذل و اوباش حکومتی" یا " اراذل و اوباشی که نیروهای مازاد تشحیص داده
می شوند؟
اگر دلیل مجازات رذالت و اوباشگری ست, کدام یک رذل تر و اوباش ترند ؟ آمران
و عاملان طناب به گردن روشنفکران و روشنگران گرانقدری چون محمد مختاری و
محمد جعفر پوینده انداحتن و آنها را خفه کردن , وبا قمه هنرمند گرانقدری
چون فریدون فرخزاد را مثله کردن , و با چاقوی آشپزخانه سیاستمدار برجسته
ای چون بختیار وهمکارش رابه قتل رساندن, و با دشنه پیکر فروهرها را دریدن
و قلب کارون 9 ساله را برابر چشم پدر شاعرش حمید حاجی زاده دریدن پیش از
آنکه شاعررا مثله کنند و........ , یا زور گیران و باج گیران ؟
کدام یک رذل تر و اوباش ترند , حاکم شرع و دادستان و بسیجیانی که پدر بی
گناهی را سنگسار می کنند , و جمجمه اش را به ضرب بلوک
سیمانی خرد می کنند, یا معتادانی که بیکاری و فقر و بی سوادی بسوی
اعتیاد سوق شان داده است؟
کدام یک رذل تر و اوباش ترند, " خواهران" بسیجی و" پلیس نما " که وحشیانه
با باتوم و چماق به جان دحتران و زنان می افتند و آنان را به " گناه " بد
حجابی راهی زندان ها و شکنجه گاه های اسلامی می کنند, یا زنان تن فروشی که
فلاکت و ناآگاهی به سوی تن فروشی کشاندشان ؟
براستی کدام یک رذل تر و اوباش ترند؟
********
منابع و زیر نویس:
1- منوچهر پارسا دوست , شاه اسماعیل اول ,شرکت سهامی انتشار , 1375
2- همانجا
3- ایرج پزشک زاد, انقلاب مشروطه ایران ,نشر البرز ( فرانکفورت), 1385
4 - ناصر زرافشان، تبارشناسی چماقداری، مروری بر پیشینه و ریشه های تاریخی
چماقداری در ایران، نشریه حقوق بشر، شماره 52،
بهار 1382.
5- احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، چاپ شانزدهم، صفحه 528.
6- هما سرشار , شعبان جعفری, نشر ناب , 1381
7- همانجا
8 - محمد ارسی، نخستین حلقه های قتل های زنجیره ای، انتشارات دهخدا، 1379.
9- ناصر امینی، ایرانیان (نیویورک)، شماره 44، آذر 1377.
10- آخوند هادی غفاری که مقرش "مسجدالهادی" در خیابان "تهران نو" – دماوند-
بود، جدا از سازمان دادن گروه های فشار و کشتار، اموال مردم را نیز به
غارت می برد و با شرکت های خارجی نیز زد و بند داشت، تا آن حد که "دادگاه
ویژه روحانیت" نیز صدایش درآمد، و اعلام کرد: «هادی غفاری یک بار در مهر
ماه 1368 به مدت یک هفته و مرتبه دوم در شهریور ماه 1369 همراه با خانواده
به مدت چند هفته به دعوت شرکت ژاپنی "ان. ئی. س" به ژاپن رفته است و....».
11-" گروه قنات" در جهرم نمونه ایست از ده ها گروه فشار و کشتار در سراسر
ایران . گروه قنات از بهمن ماه سال 1357 به همت حسین آقا (امام جمعه) و
علی محمد بشارتی (که در کابینه ی رفسنجانی وزیر کشور شد) و عده ای از
اراذل و اوباش جهرم, به عنوان یکی از باندهای علنی آدمکشی در جهرم ,
سازماندهی شد.
پیکر برخی از قربانیان گروه قنات , که به وحشیانه ترین شکل به قتل می
رسیدند درون قنات های اطراف شهرانداحته می شدن. امروز برخی از این قربانیان
در حیاط خانه ها و یا باغ های جهرم دفن شده اند، چرا که به خانواده
قربانیان اجازه داده نمی شد پیکر عزیزان خود را در قبرستان شهر دفن کنند.
12- " در شهر کرمانشاه گروهی بنام "شیت" (کوتاه شده "شورای یاری تهیدستان"
که در کردی "دیوانه" معنا می دهد)، از همآن آغاز به چماق داری و آدم کشی
پرداختند. این گروه در زمان کوتاه چند ماه تابستان سال ۱٣۵۹ (تنها یکسال و
نیمی پس از انقلاب) چند تن از جوانان کوشنده شهر را که بیشتر آنها دانشجو
بودند، هر یک را به فجیع ترین شکل به قتل رساندند که جسد شکنجه و گاه
متلاشی شده آنها در موردهایی پس از یک یا دو هفته یافت شد (از آن میان
دانشجویی جوان و بسیار نازنین، زنده یاد بهروز هاشمی). میزان و چگونگی
شکنجه ها بی سابقه بود. چشمهای یک قربانی دیگر، دانشجویی جوان از گروه
"پیشگام" را از حدقه درآورده و بدنش را آماج انواع شکنجه ها کرده و از جمله
با آتش سیگار سوزانده بودند." ( برگرفته از مقاله ی " اوباش" خوب , اوباش "
بد" , از کوروش گلنام , سایت اخبار روز, 7 اگوست 2007)
13- بازماندگان کشتار های سال های 60 و67 در کتاب های خاطرات خود از خیل
عظیمی از اراذل و اوباشی که مسیولین کمیته ها و زندان ها ,و در زمره ی
شکنجه گر ان و عاملین کشتارها در تهران و شهرستان ها بودند, نام برده اند.
14- حسین بروجردی، پشت پرده های انقلاب اسلامی، بهرام چوبینه، نشر نیما،
آلمان.
15- " سپاه سر بلند اسلامی " یکی ازفعال ترین گروه های " اراذل و اوباش
حکومتی ست " , تهدید به مرگ روشنفکران و روشنگران میهنمان از کارهای رایح
این گروه است . نمونه اش اطلاعیه ای ست که با امضای "سپاه سربلند محمد"
به دفتر نشریه "کارنامه" تهران ارسال کردند, که در آن تعدادی از شاعران،
نویسندگان، مترجمان و وکلای عضو یا نزدیک به کانون نویسندگان ایران تهدید
به مرگ شده اند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری "رویداد" این نامه که فاقد سربرگ و تاریخ است،
تنها امضای "سپاه سربلند محمد" را دارد. نشریه کارنامه که توسط هوشنگ
گلشیری منتشر می شد، نزدیک ترین نشریه به کانون نویسندگان محسوب می شد.
این گروه اقدام خود را در تداوم "اعدام انقلابی دشمن زبون و فاسد در سال
1377"، یعنی قتل های زنجیره ای، معرفی کرده است.
16- گفت و گو شهروند با امیر فرشاد ابراهیمی، شماره 540، سال 1380.( ر.ک
به سایت امیر فرشاد ابراهیمی)
20- محمدحسن ضیائی فر، دبیر کمیسیون حقوق بشر اسلامی، همشهری، شماره دوشنبه
29 تیر ماه 1377
21- روح الله حسنیان، برنامه ی "چراغ"، صدا و سیمای جمهوری اسلامی، 21 دی
ماه1377
شماره ۱۳۱۶-۲۰۱۰
4 فروردین 1389
کمیته گزارشگران حقوق بشر - سعید ملکپور، در مهرماه سال ۸۷ بازداشت شد و از آن تاریخ در زندان اوین به سر میبرد.
وی متولد خرداد ماه ١٣٥٤، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف با سابقهی کار کارشناسی در شرکت ایران خودرو، مرکز تحقیقات رازی و یکی از بازرسان شرکت گرما فلز بوده است. وی در سال گذشته موفق به اخذ پذیرش از دانشگاه ویکتوریا کانادا جهت ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد شد.
ملکپور در مهرماه سال ۸۷ پس از ورود به ایران بازداشت شد. وی از سال ۲۰۰۵ میلادی در کشور کانادا به طراحی وبسایت اشتغال داشت.
این زندانی سیاسی در رابطه با پروندهی موسوم به «مضلین ۲» مربوط به جرایم اینترنتی بازداشت شد. در اواخر سال ۸۷ گزارشی توسط گروهی که خود را از اعضای سپاه پاسداران معرفی میکرد منتشر شد. متن این اطلاعیه در خصوص متهمانی بود که عضو چندین «شبکهی فساد اینترنتی» معرفی شده بودند.
مشابه این برخورد در اواخر سال ۸۸ با بازداشت گسترده فعالان حقوق بشر در سراسر ایران تکرار شد. اینبار گزارشهایی با عنوان «نبرد سایبری سپاه پاسداران با گروههای فعال در پروژه بیثباتسازی» و بازداشت اعضای «شبکه جنگ سایبری آمریکا» منتشر شد و رسانههای دولتی نیز در این زمینه برنامههایی را پخش کردند.
نامهی زیر، توسط سعید ملکپور نوشته شده است. وی بیش از ۱۷ ماه است که در زندان اوین به سر میبرد و به خانواده وی اعلام شده است جلسه بعدی دادگاه او ۲۹ و ۳۰ فروردینماه برگزار خواهد شد.
اینجانب سعید ملکپور در تاریخ ۸۷/۷/۱۳ توسط مامورین لباس شخصی سپاه، بدون حکم بازداشت و یا نشان دادن کارت شناسایی در اطراف میدان ونک دستگیر شدم. دستگیری به صورت آدم ربایی بدون نشان دادن حکم بازداشت و کارت شناسایی صورت گرفت. پس از آن توسط چند مامور لباس شخصی در یک خودروی سواری بدون آرم، با چشم بند و دستبند، در قسمت عقب (صندلی عقب) قرار گرفتم. یک مامور با جثه بسیار بزرگ با آرنج وزن خود را روی گردن من انداخت و به زور سر مرا پایین نگه داشته بود و مرا به نقطه نامعلومی که به آن دفتر فنی میگفتند، منتقل کردند. در آنجا چندین مامور در حالی که چشم بند و دستبند داشتم مرا مورد ضرب و شتم و فحاشی شدید قرار دادند و به زور مجبورم کردند یک برگه قرار بازداشت و چند برگه که روی آن را پوشانیده بودند را امضا نمایم. با توجه به نحوه انتقال من به دفتر فنی و ضرب و شتم وارده، گردن من تا چندین روز درد میکرد و در اثر ضربات مشت و لگد و سیلی، تمام صورتم ورم کرده بود. پس از آن همان شب به بازداشتگاه دو – الف اوین منتقل شدم و در یک سلول انفرادی به ابعاد ۱.۷ در ۲ متری قرار گرفتم. خروج از سلول تنها به قصد ۲ بار هواخوری و چند بار در زمانهای مشخص شده، آن هم با چشم بند امکانپذیر بود و تنها در سلول اجازه داشتم چشم بند از چشم بردارم.
به مدت ۳۲۰ روز تا تاریخ ۸۸/۵/۲۸ در سلول انفرادی بدون دسترسی به کتاب و روزنامه و هر گونه ارتباط با خارج از سلول به سر بردم. در سلول تنها یک مهر و یک جلد قرآن، یک بطری آب و ۳ عدد پتو به من داده شد. پس از آن به مدت ۱۲۴ روز تا تاریخ ۸۸/۹/۳۰ در بند عمومی دو – الف زندان اوین به سر بردم. در دوران انفرادی و عمومی هیچگاه ملاقات هفتگی نداشتم و در طول ۴۴۴ روز بازداشت در بازداشتگاه دو – الف در تمامی ملاقاتهایی که حداکثر به اندازه انگشتهای یک دست بود، صحبتها توسط یک مامور سپاه شنود میشد و ملاقاتها با حضور مامور همراه بود. تلفن هفتگی نیز در دوران انفرادی به من داده نشد و تمامی تلفنها توسط کارکنان یا بازجوها شنود مستقیم میشد و هر گاه راجع به مسائل پرونده با خانوادهام صحبتی میکردم تلفن را قطع میکردند. در طول ۴۴۴ روز بازداشت در بازداشتگاه دو – الف بنا به دلایلی که ذیل عنوان میکنم هیچگاه امنیت جانی نداشتم و دائما احساس خطر جانی کرده و مورد تهدید بودم.
در تاریخ ۸۸/۹/۳۰ بر دیگر به سلول انفرادی این بار به بازداشتگاه ۲۴۰ اوین منتقل شدم و تا تاریخ ۸۸/۱۱/۱۹ یعنی ۴۸ روز دیگر در انفرادی بدون حق تماس و به تنهایی به سر بردم. از آن تاریخ تا کنون در بند عمومی زندان اوین، ابتدا در بند قرنطینه اندرزگاه ۷ و سپس در اندرزگاه ۳۵۰ به سر بردهام. تا کنون بیش از ۱۲ماه از ۱۷ ماه دوران بازداشت موقت من در سلولهای انفرادی سپری شده و تا کنون هیچگاه اجازه ملاقات با وکیل به من داده نشده است. در طول بازداشت موقت، مخصوصا ماههای ابتدایی توسط گروه پدافند سایبری سپاه تحت انواع شکنجههای روحی روانی و جسمی قرار گرفتهام که برخی از این شکنجهها در حضور بازپرس پرونده، آقای موسوی صورت گرفته است. بخش زیادی از اقاریر من، در اثر فشار، شکنجه روحی، روانی و جسمی ، تهدید خود و خانواده ام و وعده آزادی سریع در صورت اقرار به مطالب خلاف واقع، مطابق خواسته و دیکته بازجوها انجام گرفته است.
توضیح این که اقرارها در حضور بازپرس نیز با حضور بازجوها و تهدید به وخیمتر شدن شدت شکنجهها، جهت جلوگیری از اعلام اقرار تحت فشار به بازپرس صورت میگرفت. گاهی هم تهدید میکردند که همسرم را دستگیر میکنند و در حضور من شکنجه میکنند. در چند ماه اول دستگیری بارها در ساعات مختلف شب و روز تحت بازجویی قرار میگرفتم که غالبا با کتک و ضرب و شتم شدید همراه میشد. شکنجهها گاهی در دفتر فنی که خارج از زندان است و گاهی در اتاق بازجویی بازداشتگاه دو – الف انجام میشد.
اکثر اوقات شکنجهها به صورت گروهی انجام میگرفت و در حالی که چشم بند و دست بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم میزدند. این کارها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آنچه توسط بازجویان دیکته میشد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان میبود. گاهی شکنجهها توام با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی که چشم بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند. در همان روزها و در یکی از بازجوییها شدت ضربات مشت و لگد و کابل که به سر و صورتم زده میشد به قدری زیاد بود که تمامی صورتم ورم کرده و چندین بار زیر کتک بیهوش شدم که هر بار با پاشیدن آب به صورتم مرا به هوش میآوردند. آن شب مرا به سلولم برگرداندند. اواخر شب در زمان خاموشی احساس کردم که گوش من دچار خونریزی شده است. در سلول را کوبیدم کسی به سراغم نیامد. فردای آن روز مرا در حالیکه نیمه چپ بدنم بیحس بود و قادر به حرکت نبودم به درمانگاه اوین منتقل کردند. در درمانگاه اوین، دکتر پس از دیدن وضعیت من بر ضرورت انتقال من به بیمارستان تاکید کرد ولی مرا به سلولم برگرداندند و تا ساعت ۹ شب به حال خود رها شدم. ساعت ۹ شب به همراه ۳ نگهبان با دستبند و چشم بند به بیمارستان بقیه الله انتقال یافتم. در راه آن ۳ نفر به من گفتند که حق ندارم در بیمارستان نام خود را به زبان بیاورم و دستور دادند که خود را محمد سعیدی معرفی کنم و تهدید کردند در صورت سرپیچی از دستور به بازداشتگاه برگردانده شده و شکنجه سختی انتظارم را میکشد.
یکی از نگهبانان قبل از من به دیدن پزشک کشیک بخش اورژانس رفت و با او صحبت کرد و پس از چند دقیقه به دنبال او به اتاق پزشک وارد شدم. پزشک کشیک بدون هیچگونه معاینه، آزمایش و عکس رادیوگرافی تنها عنوان کرد که ناراحتی من، ناراحتی اعصاب است و این را در برگه گزارش پزشکی وارد کرد و چند قرص اعصاب تجویز کرد. حتی وقتی من خواهش کردم حداقل گوشم را شست و شو کند دکتر گفت لازم نیست و من با همان حال و گوشی که لخته خون در آن خشک شده بود به بازداشتگاه برگردانده شدم. به مدت ۲۰ روز نیمه چپ بدنم بیحس بود و کنترل کمی روی ماهیچههای دست و پای چپم داشتم. بنابراین به سختی راه میرفتم. علاوه بر این شکنجهها یک بار هم در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۸۷ در دفتر فنی پس از ضرب و شتم جدید یکی از بازجوها با انبردست تهدید به کشیدن دندانم کرد که منجر به شکستن یکی از دندانهایم و در رفتن فکم در اثر لگد به صورتم شد. البته شکنجههای جسمی و بدنی، در مقابل شکنجههای روحی و روانی ناچیز بود.
زندانهای طویل المدت انفرادی (بیش از یک سال) بدون حق تماس تلفنی و امکان ملاقات عزیزانم، تهدیدات مکرر به دستگیری و شکنجه همسر و خانوادهام در صورت عدم همکاری، تهدید به قتل و دادن اخبار دروغ از جمله دستگیر کردن همسرم و این قبیل تهدیدها باعث آشفتگی روحی و بحرانی شدن سلامت روان من شده بود. در انفرادی به هیچ کتاب یا رسانهای دسترسی نداشتم و برای روزها با هیچ کس هم صحبت نبودم.
سخت گیریها و فشارهای روحی و روانی به من و خانوادهام تا حدی پیش رفت که پس از رحلت پدرم در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۸۷ و با وجود مطلع شدن مسئولین بازداشتگاه و دادسرای جرایم رایانهای از فوت ایشان، مرا که هیچ تماس تلفنی با خانوادهام نداشتم، از این واقعه بیخبر نگه داشتند تا این که تقریبا ۴۰ روز پس از فوت پدرم، وقتی پس از چند ماه اجازه یک تماس ۵ دقیقهای تلفنی با حضور و شنود مستقیم بازجوها به من داده شد، از فوت پدرم مطلع شدم.
وقتی یکی از بازجوها به نام مسعود گریه و زاری مرا شاهد شد وقیحانه قهقهه سر داده و شروع به تمسخر من کرد و با وجود خواهش فراوان من اجازه شرکت در مراسم چهلم پدرم نیز به من داده نشد. علاوه بر شکنجههای روحی و روانی، گروه بازجویی اطلاعات سپاه به طور غیرقانونی و غیرشرعی مبلغی از حساب کارت اعتباری من خرج کرده است که ادله قابل استنادی برای آن موجود است. همینطور حساب اینترنتی pay pal من نیز دست ایشان است که معلوم نیست چه بر سر آن آمده است. یکی دیگر از موارد شکنجه روحی، وادار کردن من به اجرای سناریوهای دیکتهشده توسط بازجویان سپاه در مقابل دوربین و فیلمبرداری اجباری از من بود. با این که تیم بازجویی به من قول داده بودند که فیلمها هیچگاه از تلویزیون پخش نخواهد شد و این فیلمها تنها جهت نمایش برای مسئولان نظام و با قصد گرفتن بودجه برای پروژه گرداب است، چند ماه بعد متوجه شدم که فیلم ها بدون پوشش صورت بارها در ایامی که خانواده ام داغدار پدر تازه درگذشته ام بوده اند، در تلویزیون سراسری به نمایش در آمده است. تیم بازجویی با وجود اطلاع از درگذشت پدرم و با وجود اطلاع از ناراحتی و تالم خانوادهام، دقیقاً در ایام برگزاری مراسم سوم تا هفتم درگذشت پدرم بارها این فیلمها را پخش کرده که منجر به شدیدترین ضربات روحی به خانواده داغدارم خصوصا مادرم شد. به گونهای که مادرم با دیدن تصاویر من در تلویزیون و آن اعترافات دروغین، دچار حمله قلبی گردید. برخی از مواردی که مرا مجبور به بیان آن در مقابل دوربین کرده بودند، مضحک و به دور از واقعیت بود که از نظر فنی اصلا امکانپذیر نمیباشد. برای مثال از من خواستند که در مقابل دوربین از خریداری یک نرمافزار از انگلستان و قرار دادن آن روی وبسایت خودم صحبت کنم. باید اضافه میکردم، در صورت بازدید اشخاص از این سایت، این نرم افزار بدون آگاهی وی، بر روی کامپیوتر او نصب شده و پس از آن کنترل وب کم کامپیوترش، حتی زمانی که کامپیوتر خاموش است به دست من می افتد! و به این ترتیب من از طریق اینترنت از اتاق خواب افراد فیلم تهیه میکردم! با این که من به بازجوها گفته بودم، چنین مسئلهای از نظر فنی امکانپذیر نیست، آنها پاسخ دادند کاری به این کارها نداشته باش!
شایان ذکر است که بازجوها در حضور بازپرس پرونده به من قول دادند که در صورت اجرای سناریوهای کذایی مطابق خواست آنان در مقابل دوربین، علاوه بر تبدیل قرار بازداشت به قرار کفالت یا وثیقه و آزادی من تا زمان دادرسی، حداکثر تخفیف در کیفرخواست برایم در نظر گرفته خواهد شد و حداکثر دو سال حبس در کیفرخواست برای من در نظر گرفته می شود و همچنین با چند برابر حساب شدن ایام حبس در سلول انفرادی، میتوانم از آزادی مشروط استفاده کرده و به زندان بازنگردم.
این وعده ها بارها و بارها با ذکر قسم و قول های متعدد به من داده شد ولی بعد از پایان فیلم برداری هیچ کدام به اجرا نرسید. با توجه به موارد فوق، اینجانب در مدت بازداشت موقف، مطابق با بندهای ۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.۱۴.۱۵.۱۶،۱۷ و ماده ۱ قانون منع شکنجه مصوب ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۱ و بند ۷ قانون احترام به آزادیهای مشروع و حفظ حقوق شهروندی مصوب سال ۱۳۸۳ مجلس شورای اسلامی، در معرض انواع شکنجههای روحی و روانی قرار داشتهام و مطابق با ماده ۴ قانون منع شکنجه، اقاریر من از درجه اعتبار ساقط است و عموم اعترافات من در اثر شکنجه و در جهت کاهش فشار وارده و حمایت از خانوادهام انجام گرفته است. هم اکنون ، یعنی در تاریخ ۸۸/۲۲/۱۲ بعد از گذشت بیش از ۱۷ ماه دوران بازداشت موقت کماکان بلاتکلیف بوده و تا کنون ملاقاتی با وکیل قانونی خود نداشتهام و اجازه ملاقات با ایشان به من داده نشده است. با توجه به نوع پرونده و حجم پرونده و نوع اتهامات وارده جهت نوشتن لایحه دفاعیه نیاز به استخدام کارشناس رایانه مورد وثوق قوه قضاییه و همچنین دسترسی کافی به کارشناس و وکیل قانونی خود در محیطی مجهز به امکانات فنی مناسب، مانند دسترسی به اینترنت دارم.
لذا تقاضامندم یا با تبدیل قرار من به کفالت یا وثیقه موافقت گردد و یا این امکانات در زندان برایم فراهم گردد.
سعید ملک پور
۲۲ اسفند ۸۸

Srgord Pirouz, do you work for Mesbah Yazdi?
by pedro on Mon Dec 07, 2009 08:24 AM PSTبخوانید و بشناسید جانیان تاریخ ایران و جهان را: مصباح یزدی روزی در ماه مرداد ۱۳۸۸ به همراه احمدی نژاد در چاه جمکران حاضر شد و به سوالات بعضی از حضار پاسخ داد و فتوا صادر نمود. برخی از سوال و جوابها به این قرارند: ۱. آیا اعتراف گیری تحت فشار و شکنجه روحی و روانی و جسمی اعتبار اسلامی دارد؟ ج: اعتراف گیری از ضد ولایت فقیه به هر شکلی جایز است. ۲. اعتراف گیری با استفاده از مواد مخدر و افیون و داروهای کدوینه جایز است؟ ج: اعتراف گیری از ضد ولایت فقیه به هر شکلی جایز است. ۳. آیا بازجو میتواند به زندانی تجاوز جنسی کند و اعتراف بگیرد؟ ج: احتیاط واجب آن است که قبل از اینکار حتما وضو بگیرد و هنگام عمل ذکر گوید. اگر زندانی زن است هم از فرج هم از دوبر دخول اشکالی ندارد. بهتر است در محل بازجویی کس دیگری نباشد. اما اگر زندانی مرد است احوط است در حضور دیگر بازجویان دخول صورت گیرد. ۴. اگر زن زندانی حامله شود تکلیف چیست؟ ج: فرزند ضعیفه ضد ولایت فقیه مطابق نس قرآن مجید در هر صورت حرامزاده است چه توسط بازجو باردار شود چه توسط شوهرش. ۵. آیا تجاوز جنسی در زندان به مردها و پسران جوان لواط محسوب نمیشود؟ خیر. چون زندانی بدون میل و رغبت به آن تن داده است. البته اگر جوان مفعول خوشش آمده باشد احتیاط مستحب آنست که دیگر این عمل تکرار نگردد. ۶. تجاوز به دختران باکره در زندان چه حکمی دارد؟ ج: اگر قرار است زن را اعدام کنند، برای بازجو به اندازه یک حج تمتع واجب ثواب دارد و به همان اندازه بر گناهان دختر افزوده میشود. اما اگر زندانی قرار نیست اعدام بشود، به اندازه زیارت کربلا برای بازجو ثواب دارد.