تولد سبز

تقدیم به آنها که در جنبش سبز متولد شدند یا تولدی دوباره داشتند.

تولد سبز

تقدیم به آنها که در جنبش سبز متولد شدند یا تولدی دوباره داشتند.

زلزله سیاسی

زلزله سیاسی


همن سیدی


• تهرانیان باید خود دست به کار شوند، باید خواسته ایمن سازی تهران را به خواسته بدیهی خود تبدیل کنند، باید انرا به شکل پروژه‌ای ملی در بیاورند. تهران متعلق به همه ایران است، در صورت وقوع چنین فاجعه‌ای هیچ خانواده‌ای ایرانی در هیچ کجای ایران و جهان سراغ نخواهیم داشت که عزیزی را زیر اوار تهران نداشته باشد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲٣ فروردین ۱٣٨۹ -  ۱۲ آوریل ۲۰۱۰


انگار احمدی نژاد برای تهران اندیشه‌ای در سر دارد، هفته گذشته اشاره‌ای به خطر زلزله تهران کرده بود اما یکشنبه ۲۲ فروردین و در سالگرد تاسیس بنیاد مسکن ، ضمن اظهار جهل فراوان در امور مهندسی و معماری، مجددا به زلزله تهران پرداخت. نخست اشاره‌ای کوتاه به اشتباهات علمی وی کرده و بعد به بررسی اهداف مطرح کردن زلزله در این برهه خاص می‌پردازم.
احمدی نژاد بدون هیچ پایه علمی به امور معماری و شهرسازی می‌پردازد، هر چند در مواردی چون مهندسی عمران هم که ظاهرا تخصص اوست، کارنامه درخشانی ندارد، پروژه مونو ریل تهران تز دکترای وی بود! اما بیانات اخیر وی در مورد معماری و شهرسازی حتی اظهارای عامیانه هم محسوب نمی‌شود، چند نمونه:... باید به جایی برسیم که همه ملت ایران و حتی همه بشریت در خانه‌های وسیع زندگی کنند... در طرح‌های هادی، معیارهای شهرسازی خودمان را پایه گذاری کنید... باید خانه سازی را ارزان و سریع کنیم که این شدنی است...
راجع به خانه‌های وسیع باید گفت که انچه بشر به ان نیاز دارد خانه مناسب است نه خانه وسیع! در بسیاری موارد با توجه به انکه انواع خانواده ها متفاوت هستند، وسیع بودن خانه ها می‌تواند دردسر ساز هم باشد! در طرح‌های هادی نیز نمی‌توان معیارهای شهرسازی خودمان را پایه گذاری کنیم چرا که اصولا طرح‌های هادی مربوط به روستاها است نه در ارتباط با شهرها! هر کارشناسی فرق بین طرح هادی و طرح جامع را می‌داند، شاید بتوان درطرح توسعه شهرها (طرح جامع) اصول شهرسازی خودمان را پایه گذاری کنیم اما در طرح‌های هادی که هیچ‌کدام از مقولاتی چون ترافیک، تراکم، انواع دسترسی، تنوع کاربری، تقسیم خدمات،... مطرح نیستند، اصول شهر سازی خودمان نیز کاربردی ندارد. راجع به خانه‌سازی ارزان و سریع - که واقعا هم شدنی است- عواقب ان در ٣۰ سال اخیر تبلور فضائی پیدا کرده که با ارزانی و با سرعت به استقبال زلزله می‌رویم! دو فاکتور ارزان‌سازی و سریع‌سازی هیچ سنخیتی با ایمن‌سازی ان هم برای تهران ندارد و تنها کاربرد ان رونق کار بساز و بفروشهائی است که از مردم لقب "بساز و بنداز" گرفته‌اند. اما واقعا احمدی نژاد از عمومی کردن مقوله زلزله تهران چه هدفی دارد؟ وی مدعی شده است "با محاسباتی که من کرده‌ام اقلا ۵ میلیون نفر باید از تهران بیرون بروند و روند مهاجرت معکوس شود... بنده به وقتش از مردم خواهش می‌کنم که تهران را ترک کنند" با این همه مشغله وی هنوز فرصت کافی برای محاسباتی چنین دشوار را دارد! شاید فکر می‌کند در چند ماه گذشته، از یک سو، تهران مرکز فتنه بوده و از سوی دیگر اکثریت فتنه‌گران از شهرستانی‌های مقیم تهران بوده‌اند که با بازگرداندن انها به شهرهایشان- قریب ۵ میلیون نفر- به بهانه زلزله، مشکل سیاسی تهران حل می‌شود! اما مگر منتقل کردن ۵ میلیون نفر انسان ان هم با مکانیزم"خواهش می‌کنم" و تنها در زمان نامعلوم "به وقتش"، شدنی است؟ ایا تا زمانی که تهران در هر ٣ عرصه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دارای مرکزیت مطلق است می‌توان از ساکنانش خواهش کرد که ان‌را ترک کنند؟ مگر خطر زلزله به‌مانند الودگی هوا و ترافیک است که با کاهش جمعیت بتوان ان را حل کرد؟ چندی پیش شهردار تهران شمار قربانیان احتمالی زلزله تهران را ۲ میلیون نفر تخمین زده بود که البته بسیار خوشبینانه است اما حتی اگر جمعیت تهران و احتمالا قربانیان زلزله به نصف هم کاهش یابد، باز یک فاجعه تاریخی محسوب نمی‌شود؟
احمدی نژاد هیچ هدفی به جز تشویش و تحریف افکار تهران‌نشیان ندارد والا راه حل زلزله تهران با چنین نسخه‌ای، پاک کردن صورت مساله است. شهر توکیو بیش از دو برابر تهران جمعیت دارد و چندین برابر تهران زلزله خیز است اما با برخورد کارشناسی و علمی در برابر زلزله ایمن شده است. پروژه تمرکززدائی البته می‌تواند برای تهران مفید باشد اما نه در مورد زلزله و نه به روشی که احمدی نژاد در نظر دارد. نمی‌توان قشری خاص از مردم تهران را از ان شهر بیرون کرد اما می‌توان عرصه‌ای خاص از ٣ عرصه اصلی کاربری تهران را به مرکزی دیگر منتقل کرد که هم از جمعیت ان خواهد کاست هم مشکلات ترافیک و الودگی هوا را کم خواهد کرد اما هیچ ارتباطی به حل مشکل زلزله تهران نخواهد داشت. مشکل احمدی نژاد شیوه نگرش غیر علمی او است، در همین سخنرانی گفته بود که تاکنون دعای خیر مردم، از فعال شدن گسل های تهران جلوگیری کرده ‌است، پارسال نیز حجه‌الاسلام قرائتی در یادبود زلزله بم گفته بود اگر مردم بم زکات خرما را می‌پرداختند زلزله نمی‌امد. نمی‌توان از صاحبان چنین اندیشه‌ای توقع داشت راه حلی علمی بیابند، تهرانیان باید خود دست به کار شوند، باید خواسته ایمن سازی تهران را به خواسته بدیهی خود تبدیل کنند، باید انرا به شکل پروژه‌ای ملی در بیاورند. تهران متعلق به همه ایران است، در صورت وقوع چنین فاجعه‌ای هیچ خانواده‌ای ایرانی در هیچ کجای ایران و جهان سراغ نخواهیم داشت که عزیزی را زیر اوار تهران نداشته باشد، اجرای چنین پروژه‌ای نیز از عهده احمدی نژاد و بنیاد مسکنش و شورای شهرش ساخته نیست.

همن سیدی
لندن

اعلام اعتراض نسبت به فیلتر واژه “سبز” در ارسال پیامک

اعلام اعتراض نسبت به فیلتر واژه “سبز” در ارسال پیامک

اینترنت و تکنولوژی - موبایل
شرح:
به گزارش کلمه، مدتی است که بسیاری از مخاطبان و همراهان جنبش سبز تذکراتی را به سایت کلمه مبنی بر ارسال نشدن برخی واژه ها در پیامک ها اعلام کردند که بررسی های انجام شده صحت این موضوع را تائید می کند.

این بررسی ها نشان می دهد مخابرات در سیمکارت های همراه اول (دائمی و اعتباری) کلمه «سبز» را فیلتر کرده است و با توجه به اینکه همزمان با بهار سبز طبیعت بسیاری از پیامک ها مزین به واژه «سبز» بودند اما این اقدام تعجب انگیز مخابرات باعث به مقصد نرسیدن این پیام ها شده است.

در صورتیکه واژه «سبز» از پیامک... (بیشتر بخوانید)

محمد اولیایی فر، وکیل دادگستری بازداشت شد

محمد اولیایی فر، وکیل دادگستری بازداشت شد


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ اردیبهشت ۱٣٨۹ -  ۱ می ۲۰۱۰


خبرگزاری هرانا: محمد اولیایی‌فرد حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری صبح امروز بازداشت شد.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، این وکیل دادگستری که امروز صبح به دادگاه انقلاب رفته بود، توسط "ستاری" مدیر دفتر شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به بخش اجرای احکام دادگاه معرفی و پس از جلب به زندان اوین منتقل شد.
محمد اولیایی فرد در اسفند ماه گذشته نیز به بهانه ‌بررسی پرونده‌ چند تن از موکلانش به دادگاه فراخوانده شده بود، توسط مدیر دفتر شعبه ۲۶ به اجرای احکام معرفی و بازداشت شد.
این وکیل پایه یک دادگستری در پی اعدام بهنود شجاعی در مصاحبه ای اجرای حکم موکلش را به دلیل صغر سنی وی غیرقانونی خوانده بود ابتدا به دادسرای کارکنان دولت احضار و پس از تشکیل پرونده در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به اتهام تبلیغ علیه نظام به اشد مجازات محکوم شد.
طی سه ماه گذشته این دومین بار است که این حقوقدان توسط بخش اجرای احکام دادگاه انقلاب تهران به بهانه‌ گذراندن محکومیت یک ساله‌اش به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق مصاحبه بازداشت و روانه‌ زندان می‌شود، این در حالی ست که حکم مذکور تا به این لحظه به اولیایی فرد و هیچ یک از وکلایش به طور قانونی ابلاغ نشده است و در واقع بازداشت ایشان به شیوه‌ای کاملا غیرقانونی و بدون رعایت مهلت بیست روزه‌ی اعتراض و تجدیدنظرخواهی در دادگاه تجدیدنظر استان صورت گرفته است.
گفتنی است، محمد اولیایی فرد وکیل بسیاری از افراد زیر ۱٨ سال محکوم به اعدام است و همچنین فعالان سیاسی، مدنی و دانشجویی است که پیش از این نیز در پی طرح مسئله‌ شکنجه توسط بازجویان وزارت اطلاعات در سال ٨۷ به سیاه نمایی و توهین و افترا علیه وزارت اطلاعات متهم شده بود.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Delicious delicious     Facebook facebook     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

خودسوزی یک کارگر در مقابل دانشگاه

خودسوزی یک کارگر در مقابل دانشگاه
تهران – 11 اردیبهشت – یک کارگر محروم که صبح روز کارگر در مقابل وزارت کار حضور یافته بود، بعد از ظهر امروز در مقابل دانشگاه تهران به نشانه اعتراض به تمامیت رژیم خود را به آتش کشید .

مزدوران وحشت زده سرکوبگر در شعاع 400 متری مانع از تردد مردم به اطراف این کارگر قربانی میشدند .

همین گزارش میافزاید که مزدوران بسیجی امروز مسلح هستند و باتونهای برقی نیز در دست دارند . نیروی انتظامی نیز با خودروهایی که زندان سیار است دستگیر شدگان را به یک پایگاه انتظامی در پشت سینماهای میدان انقلاب منتقل میکنند

http://daliranbibak.blogspot.com/2010/05/blog-post_2766.html

آخ که نفسم می سوزد از آتش درونت که سالهاست بر زندگی ات و زندگیمان برپاست .

برادرم ، جوانم ، حق داری و هم نه که این گونه آتش چند ساله را به یکباره بر خود کشیدی . و هیچ کس خاموش نکرد این آتش را . چه بی باکانه رفتی ، می دانستی وقتی خفقان نمی گذارد حرفت را بزنی ، بسوزی به یکباره بهتر است

وقتی دل مادرت هر روز به قدمهای پسرش دوخته شده که جوان رشیدش به سوی خوشبختی می رود ، اما در کشور نسیان زده جز طعم تلخ بیکاری و سختی نیست بهتر است که به یکباره بسوزی.

وقتی فرزند کوچکت مه چشم براه یک اسباب بازی ، که نانی است که بابا نیاورد ، باید به یکباره بسوزی .

آخر سر همه از سوختن و سوختن ، می سوزیم . چرا هیمه آتش به سوی دشمن نیندازیم . همانکه ما را شرمنده عزیزانمان کرد . همان که حق ما را دزدید و یا به بیگانه داد. همانکه باعث خودسوزی تو شد . همانکه با شعار حمایت از مستضعفین مستضعف ترمان کرد. برادرم من هم چون توام این رسمش نبود که خود بسوزانی . دلاور دشمن بسوزان نه خود بسوزان . گرچه این خود سوزی ُ انتقادی بزرگ و تاریخی شد و تو هر چند سوختی ولی با زبان آتش سخن گفتی . برادرم ، پدرم ، دوست من ، هم درد من ، هم وطن من فراموشت نمی کنم. فراموشت نمی کنیم.

مرگ بر باعثان خودسوزی تو

حدود یک ساعت پیش نوشته شده · این یادداشت را گزارش دهید

کارگر دستت پیه بسته ات را می بوسم . تو همانی که مادرمی ، تو همان پدرمی

زمانی رو به یاد میارم که با پسرم در حال خرید بودم ، پسرم ۳/۵ ساله بود . مردی افغانی در گاری دستی ای سبزی های نیمه پاک کرده برای فروش گذاشته بود . در حالیکه ازش خرید می کردم . پسرم دست مرد افغانی رو  گرفت و گفت : آخی دستت اوف شده بزار بوسش کنم ....

و در حالی که دست مرد افغانی را بوسید و اضافه کرد : حالا خوب می شی .

او این کار را معمولاْ می کرد اما نه در مورد یه غریبه . من نگران بودم که نکنه دستان پینه بسته و خشک و رنگی شده مرد سبزی فروش کثیف باشه و پسرم مریض بشه ، اما یه دفعه به خودم اومدم و احساس عجیبی از این رفتار پاک و بی آلایش کودکانه بهم دست داد و از افکار خودم شرمم اومد . و همون موقع آرزو کردم که ای کاش همه ما بزرگ ها مثل کودکیمان صاف و بی آلایش بودیم و احساس پاک و انسانیمان باقی می ماند . احساسی که به آن مرد افغانی دست داده بود می توانست خیلی در آن لحظه افکارش را مشغول کرده باشد . من جلوی آرین را نگرفتم و هنوز هم از این مسئله ناراحت نیستم . پسرم با تمام کودکی و کم سن و سالیش درس بزرگی به من داده بود .

حتی روزی را به یاد می آورم که ۳ پسر بچه دست فروش ۷ -۸ ساله از کنار ما در خیابان گذشتند . پسرم به سمت آنها دوید و آدامس خواست براش خریدم . پسر دیگه هم از من خواست که چسب انگشت بخرم . آن یکی هم هم همینطور در حالیکه از هر ۳ خرید کردم تا دل دیگری نشکند ،‌متوجه شدم که پسرم با آنها بازی می کند . بدو بدو راه انداخته بودند . آنها آرین را می بوسیدند و در حالیکه خود بچه ای بیش نبودند پسرم رو بغل می گرفتند . اطرافم آدمهایی در رفت و آمد بودند که ملامتگرانه مرا می نگریستند و من معنی این نگاه ها را می فهمیدم . نگاهی که یا منو کم عقل بشمار می آوردند و یا در حد اون کودکان بینوا می دانستند اما بی توجه به نگاهشون و افکارشون دلم نمی خواست جای این دوستی و عشق بین دو طبقه اجتماعی رو با چیزی عوض کنم ، شاید هم این کارو به خاطر کودکم کردم . می دونستم اونیکه رفتار جدایی پذیری رو به فرزند نشون می ده مادره و بعد جامعه و بعدش هم فرهنگ و اون سیاستی که کنترل کننده و ایجاد کننده این اختلافات طبقاتی است . پس بی توجه به این نگاهها اجازه دادم پسرم با اون بچه ها بازی کنه .آنها زمان رفتن به پسرم یک بسته آدامس دادند و پولی بابت اون نخواستند و با اینکه من مبلغ بیشتری می خواستم به آنها بدم . به من گفتند این به خاطر آرینه !!!!!!      اشک در  چشمانم بغض کرده بود وای به حال بغض خودم . نا خودآگاه با اشکم حرف زدم که چرا صدات در نمیاد چرا بیرون نمی ریزی همه بغض و کینه تو نسبت به اون کسانی که عامل خیابانی شدن این بچه ها شدند ، مقصر پدر و مادر ها نیستند که در عین نداری بچه میارن این تقصیر سردمداران و سرمایه دارانیه که یک ذره کرامت نفس این بچه ها رو ندارن و دم به دم ، دم از کرامت نفس و تقوا می زنند . ای تف بر این حریصی که به خاطر پول بیشتر یه بچه باید در خیابان بخوابه و حتی دولتی که به خودش اجازه حمایت این بچه رو نمی ده ـ آی ما خوابیم یا بیدار . نه ما همه مدهوشیم . می بینیم و بعد می گذریم . ما هم مقصریم . ما هم مقصریم که دم برنمی آوریم . در حالیکه از دور برم بی خبر بودم به خودم اومدم . اشک هامو که هنوز در چشمم تاب می خورد و نمی دانست پایین بیاد یا نه رو پاک کردم . آخ که به اشکم هم بد کردم . از نگاه دیگران بود که طفره می رفتم ؟؟؟؟!!!! آخ که باید دیگران این اشک رو می دیدند و فریاد مرا نیز می شنیدند . من باید زجه می کشیدم . حرف می زدم و تمام کسانی که اون دور و بر مثل من با سر بالا گرفته راه می رفتند و نمی خواستند پایین تر از خودشونو ببینن. و با مشت های بسته راه می رن تا پولشون از دستشون نیفته . داد می زدم که چه بر سر ما آمده ؟ ! چرا مسخ شدیم . اما واقعاْ از چه بود که حرف نزدم ؟! ترسیدم که بگن دیوونه است .!!!!!  

یا نمی دونستم از کجا شروع کنم . چی بگم این صدای در خود فرو رفته رو باید اول بیرون می کشیدم . باید اولش فریاد می کشیدم تا همه متوجه ام بشن . آخ که چقدر فکر کردم . متوجه پسرم نبودم که دیدم بچه ها اونو برام آوردند . گویا دنبال اونها راه افتاده بود . اونها اشک منو دیدند، اما انگار دیواری بین ما کشیده باشند و حق حرف زدن نداشته باشیم . می خواستم بگم من به خاطر شما بغض کردم. چه چیزها دهان منو می بست !  که اشکم اونا رو تا حدی آشکار می کرد . به فکر جیغ بودم . آره  پسرم  رو باید صدا می کردم . دو حس در کنار هم آمدند ، یکی برای صدا کردن آرین و حس دیگر  برای حرف زدن و متوجه کردن اشتباه خود و دیگران . باید صدا رو بیرون بدم . برای حرف زدن و نهیب زدن باید اول داد کشید .باید صدا رو بیرون داد. به یکباره داد زدم ،دادی شبیه جیغ . خیلی خوشحال بودم که صدای حبس شده در قفس سینه مو از بغض گذروندم و حالا بیرون آوردم . حالا دیگه یک یا دو کلمه باید فریاد زد . اما متوجه شدم که بچه ها با نگرانی ، دست و پاشونو گم کردند و فرار کردن و گویا طفلی ها فکر کردن من سر اونها داد زدم . با دست پاچگی به طرفشون دویدم . پسرم خوشحال از اینکه دوباره با بچه ها بازی می کنه هم با من به سمت اونها دوید . بلاخره بهشون رسیدیم . بچه ها خودشون رو با ترس و معذرت خواهی توجیه می کردن . می گفتن آرین خودش دنبال ما اومد . دستم رو به طرفشون دراز کردم . نوازششون کردم . دیگه به نگاهها توجه نکردم . قشنگتر از جیغم . محبت و نوازشی بود که بر سر اونها فرود آوردم . سرشونو با ترس خم کردند شاید فکر کردن می خوام بزنمشون. گفتم : ببخشید منظورم شما نبودین . اما نمی دونستم به اونا چی بگم . فقط نوازششون کردم و بوسیدمشون . صورت سوختشون و دود گرفتشونو بوسیدم . در عین حیرت گذرندگان . من اونا رو بوسیدم . آره من دیونه ام ولی این دیوونگی نیست . نه همه چی معناشو از دست داده . تنها عشقه که پیروزی میاره . دیگه می دونم هر آنچه که به ما یاد دادن نکنیم ، انجام ندیم . درعوض باید امتحانش کرد . در تمام اعمال ما یه جابجایی صورت گرفته و آن به خاطر دروغ هایی که یک هزاره به ما ایرانیان خوراندن . و بهمون گفتند ما هر چی می گیم تو باید مرید و مطیع باشی وگرنه ....

به ما مقلد بودن رو یاد دادند و جلومون نون انداختن . پولی که خودمون می تونستیم دربیاریم از ما دریغ کردند و با منت جلومون انداختند و ما ناباورانه مطیعشون شدیم . تا کی باید فقط نوشت . تا کی شعر گفت باید عمل کرد . باید حنجره رو باز کرد حتی شده با جیغ و داد . باید صدا رو بلند کرد. بر سر ما چه آمده که به جای حمایت از هم ، همدیگرو می فروشیم و یا مثل نظامی ها که فرزندان همین مملکتند برسر برادرانمون بکوبیم و شب نان آغشته به خون برادرمونو به سر سفره خانواده مون ببریم . ما مغزمون به چه کار میاد؟ ما باید فکر کنیم . چرا مسخیم ؟ فکر می کنیم بیداریم ولی خوابیم . در خوابی بیدارگونه یا بیداریی ای خواب گونه . شما کدام یکی هستین ؟

من یک کارگر زنم؛ جرم این است

من یک کارگر زنم؛ جرم این است


تارا بنیاد


• هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکن است چه کسی پشت سبزی‌های تمیز و خرد و خشک شده باشد که توی ماهی‌تابه، جلز و ولز می‌کند و من با خیال راحت یک تخم‌مرغ در آنها می‌شکنم و دلم خوش است که غذا درست کرده‌ام. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی در یخچال را باز می‌کنم و یک قاشق بزرگ پیاز داغ آماده برمی‌دارم و خالی‌اش می‌کنم ته قابلمه، اشک چشم زنی برایش خشک شده است، زنی که پسرش معلول است و شوهرش جانباز شیمیایی ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدینه  ۱۰ اردیبهشت ۱٣٨۹ -  ٣۰ آوریل ۲۰۱۰


چه فکر می‌کنیم همیشه درباره زنان کارگر، زنانی که دست‌هاشان پینه بسته و اشک چشم‌هاشان خشک شده، اما با غرور سر را بالا نگه می‌دارند و نان بازوی خودشان را می‌خورند.
یازدهم اردیبهشت ماه، روز جهانی کارگر است. چقدر در این روز زنان کارگر دیده می‌شوند، زنانی که با کفش‌های تنگشان می‌دوند تا آینده فرزندانشان را روشن کنند. ای‌کاش دست کم در این روز از کنار کارگرانی که در ایستگاه اتوبوس می‌بینیم، زنی که در رستوران میزمان را پاک می‌کند، دختری که برای نظافت به خانه‌مان می‌آید، بی‌تفاوت رد نشویم.
ای‌کاش دست کم در این روز با یک لبخند در را بر روی مستخدم اداره باز کنیم، ای کاش در این روز آن زن را به یاد بیاوریم که می‌گفت: «از کودکی هیچ‌کس مرا نمی‌خواست، پدر و مادرم که مردند، آواره خانه این و آن شدم، همه می‌گفتند اگر پسر بود می‌شد برایش کاری کرد، اما دختر نمی‌خواهم».
زنی که از فرط بی‌کسی در شانزده سالگی ازدواج می‌کند و از مرد معتادش جدا نمی‌شود که سایه مرد بالای سرش باشد، زنی که شب و روز سبزی پاک می‌کند تا کودکانش به مدرسه بروند و از مردش کتک نخورد، زنی که می‌گفت: تا پیش از این که حامله شوم، نان خشک جمع می‌کردم و آب می‌زدم و می‌‌خوردم؛ حامله که شدم برای بچه‌ام شیر می‌خوردم، بچه که به دنیا آمد بزرگ که شد، و بچه بعدی هم؛ روزی بس که از کارهای یک روزه و دست‌فروشی، کلافه شده بودم، چند بسته‌ سبزی خریدم، تمیزشان کردم و به یک مدرسه دخترانه بردم و به معلم‌ها فروختم بسته‌ای ۲۰۰ تومان، مدت‌ها بود که غذای گرم نخورده بودیم. شب‌ با چند تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی خانه رفتم، شام که درست می‌کردم، اشک می‌ریختم، سفره گذاشتم و به بچه‌هایم گفتم «بیایید غذا بخورید»، خوشحالی بچه‌هایم دور سفره باعث شد که اشکم تا صبح قطع نشود.
زن این کار را ادامه داد، آنقدر که مشتری‌های ثابت پیدا کرد و حالا نزدیک به چهار سال است این حرفه‌اش شده است، روزی یکی از مشتریانش به او و فرزندانش هدیه‌‌ای می‌دهد، زن تعریف می‌کند: هدیه را که باز کردم یک دست کامل لباس نو بود، مانتو، شلوار، روسری، حتی جوراب و برای بچه‌هایم هم همین‌طور، به جای این‌که لباس‌ها را ببینم یا بپوشمشان لباس‌ها را بغل کرده و می‌بوییدمشان، آخر من هرگز عطر لباس نو را حس نکرده بودم، اولین بار بود در زندگیم، که اصلا لباس نو می‌دیدم.
زن حالا توانسته بود فرش و یخچال دست دوم بخرد، اما چادرش را کنار می‌زند و جای دندان‌های نداشته‌اش را نشانم‌ می‌دهد: می‌گوید، برای خانه‌ای سبزی بردم که از پله‌هایش افتادم و چهار دندان با هم رفت، حتی نمی‌توانم به برگرداندن دندان‌هایم فکر کنم، آنچه درمی‌آورم، گرچه آنقدر است که دیگر برای سیر کردن فرزندانم در گوشه خیابان دنبال نان خشک نگردم اما، آنقدر هم نیست که برای درست کردن دندان‌هایم حرامش کنم.
از او می‌گذرم، از زنی که بعد از چهار سال سبزی پاک کردن دستانش به رنگ گل سبزی در آمده بود و بوی سبز می‌داد. هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکن است چه کسی پشت سبزی‌های تمیز و خرد و خشک شده باشد که توی ماهی‌تابه، جلز و ولز می‌کند و من با خیال راحت یک تخم‌مرغ در آنها می‌شکنم و دلم خوش است که غذا درست کرده‌ام. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی در یخچال را باز می‌کنم و یک قاشق بزرگ پیاز داغ آماده برمی‌دارم و خالی‌اش می‌کنم ته قابلمه، اشک چشم زنی برایش خشک شده است، زنی که پسرش معلول است و شوهرش جانباز شیمیایی‌ای که پرونده‌اش سوخته و هزینه‌های درمانش از اشک چشم و بوی دائمی پیاز داغ تامین می‌شود. هرگز به این فکر نکرده بودم که وقتی خسته به خانه می‌آیم و جنازه‌ام روی فرش می‌افتد و خستگی‌ام را فرش می‌خورد، زنی پشت دار قالی آنقدر شانه زده که صدای شانه‌ زدن، موسیقی متن زندگی‌اش شده، زنی که از شوهر کراکی‌اش جدا شده اما هنوز بعد از ده سال تنها بودن کسی نمی‌داند که همسر ندارد، کفش‌های مردانه همیشه پشت در دهان همسایه‌ها را می‌بندد که مرد در خانه است و این زن بی‌کس نیست. ده سال پیش خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد، بدترین روز زندگی‌اش وقتی بود که پیرمردی که دو سال پرستارش بود مرد. حالا باید چه می‌کرد، دوباره به خانه‌های مردم بازگشت، اما این بار خیری در راهش قرار می‌گیرد، تا بتواند هنری را که از چهار سالگی داشته اما به خاطر نداشتن سرمایه نتوانسته دنبالش کند، با سرمایه او آغاز کند. حالا حتی شاگردانی دارد که قالی‌بافی را یادشان می‌دهد، دخترکانی که در ابتدای جوانی‌اند و فکر می‌کنند: شاید روزی این هنر به دردشان بخورد.
به هر گوشه زندگی‌مان که نگاه کنیم کارگرانی زحمت‌کش راحتی ما را فراهم می‌کنند، که بسیاری‌شان زنان کارگراند که نه تنها نادیده گرفته می‌شوند، بلکه بسیار هم مورد اجحاف قرار می‌گیرند. در محیط‌های کار مردانه و در جامعه‌ای مردانه‌تر، زنی که مسئول حراست یک شرکت بزرگ نیمه‌دولتی است، می‌گوید: تمام همکارهایم مرد هستند و می‌دانند که من مطلقه‌ام. آنقدر نگاه‌ها سنگین است و پیشنهادهای کریه که مرتب در بخش‌های مختلف شرکت جابجا می‌شدم، حالا چند سالی است که در حراست مانده‌ام، اما جرات ندارم جواب سلام همکاری را بدهم، چرا که مرد است و من هم بی‌شوهر. ‌از طرفی دیگر اگر پا به پای مردان کار کنی حتی بهتر از آن، هرگز ارتقای سمت پیدا نمی‌کنی، آخر مردها آنقدر هستند که نوبت تو نرسد و از آن بدتر کارفرما آنقدر ترسو است که از عکس‌العمل دیگران پس از ارتقا دادن به یک زن بترسد.
زنی که در یک کارخانه داروسازی کار می‌کرد و کمی باسوادتر از دیگران بود و سرپرست خانوار، می‌گفت: در کارخانه با کسی مشکل ندارم، ‌حتی کارخانه ما مهدکودک هم دارد.‌ مشکل من که شاید مشکل خیلی‌های دیگر هم باشد، قوانینی است که از سوی وزارت کار مرتب تغییر می‌کند و حالا هم همه نگران قانون کاهش ساعت کاری زنان هستیم، قانونی که احتمالا همه ما را بی‌کار می‌کند. طبیعی است کارفرمایی که می‌تواند مردی را استخدام کند که دو ساعت از من بیشتر کار می‌کند قرارداد مرا تمدید نمی‌کند و حق هم دارد. من هم جای او بودم همین کار را می‌کردم، چرا باید با یک مبلغ پول دو ساعت کمتر، کار دریافت کند.
همه ما در زندگی دغدغه‌هایی داریم، اما شاید همیشه چنین دغدغه‌هایی را تنها در فیلم‌ها می‌دیدیم. با این زنان که حرف می‌زنی و اشک‌هایی را که می‌بینی و قدرتی را که حس می‌کنی، باورت می‌شود که چقدر از قافله عقبی و چقدر کور در زندگی‌ات غرقی و چنان خودت را می‌بینی که وقتی زنی در فرقونی سبزی‌های مرتب و دسته کرده را می‌فروشد، بی اینکه به زن بگویی، خسته نباشید، می‌گویی، به چه سبزی‌ای!!

تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در سنندج

تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در سنندج

23 04 2010

تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در سنندج

اتحادیه ی خانواده های فعالان دربند کورد: مدتی است که دادگستری و زندان مرکزی سنندج حقوق و امتیازات زندانیان سیاسی را سلب و فشارهای روحی – روانی بر آنان اعمال می کنند. بنا به گفته ی یک منبع معتمد، این اقدامات دادگستری و زندان مرکزی سنندج در پی دستورات اکید تهران مبنی بر اعمال فشار بر زندانیان سیاسی در کردستان صورت می گیرد. هم اکنون زندانیان سیاسی زندان مرکزی سنندج از حق مرخصی، عفو موردی و عفو مشروط محروم شده اند؛ به ندرت به آن ها ملاقات حضوری داده می شود و حق استفاده از تلفن برای آنان به هر سه روز یک بار آن هم 4 دقیقه کاهش یافته است.

دیدگاه‌ها : بیان دیدگاه »

برچسب‌ها: سنندج، زندان، خانواده ها

دسته‌ها : زندان و دستگیری ها, کردستان

زلزله در تهران

خبر فوری فوری فوری-اطلاع رسانی کنید
در روزهای گذشته نظر ناگهانی و تعجب آوری که احمدی نژاد در باره انتقال 5 میلیون تهران از پایتخت مطرح کرد، خبرهای های دیگری نیز در محافل سیاسی ایران آهسته دهان به دهان می شود که فقط تکمیل کننده انتقال 5 میلیون تهرانی نیست، بلکه زیربنای این ماجراست.

در این محافل گفته می شود، سپاه محمدرسول الله که تهران به آن سپرده شده و در کودتای 22 خرداد و مقابله خونین با مردم نقش اصلی را داشت، در اطراف "شهریار" مامور ایجاد پناهگاه هائی برای شرایط اضطراری شده است. این پناهگاه ها با سرعت در حال حفاری است. در عین حال گفته می شود بدستور خامنه ای "ستاد بحران جنگی" تشکیل شده که مقر آن نیز در شهریار و در همین پناهگاه ها در نظر گرفته شده است. در دیدار فرماندهان سپاه و ارتش با علی خامنه ای، وی به آنها گفته : شما طوری برنامه ریزی کنید که بتوانید خود را برای حمله در اواسط تابستان آماده کنید.

خبر هول انگیز دیگری که با نگرانی توام با اعتراض محافل حکومتی همراه شده اینست که بخشی از حاکمیت معتقد است برای جلوگیری از حمله نظامی به ایران باید یک زلزله مصنوعی در تهران بوجود آورد. این زلزله نه تنها ویرانگر خواهد بود، بلکه تلفات زیادی نیز برای آن پیش بینی شده است. مبنای این طرح آنست که با وقوع زلزله دیگر تا مدت ها هیچ دولتی به یک کشور زلزله زده حمله نمی کند. آن اظهار نظر احمدی نژاد در باره قرار داشتن تهران روی مدار زلزله و ضرورت انتقال 5 میلیون تهرانی به خارج از پایتخت، زمزمه ایست ناشی از بحث هائی که درباره این طرح هول انگیز و ضد انسانی جریان دارد. با طرح این مسئله، می خواهند اذهان عمومی را بتدریج با وقوع یک زلزله برنامه ریزی شده آماده کنند. هم اکنون در حوالی تهران کمپهایی با عنوان طرح اسکان موقت برپا کرده اند که خود بیانگر همین قضیه است.

در همین محافل از سفرهای پیاپی فرماندهان سپاه در هفته های اخیر به مجمع الجزایر "قمر" (کمور) گفته می شود. سپاه در این مجمع الجزایر که رئیس آن یک روحانی است با عمامه سبز و قبلا در قم از شاگردان مصباح یزدی بوده، طرح های خانه سازی را اجرا کرده است. برخی از این خانه ها که دارای تجهیزات ویژه است به شماری از فرماندهان سپاه تعلق دارد.

خلاصه آنکه تهرانی ها در معرض بزرگترین خطرها هستند و هر لحظه آبستن حوادثی است که به فرمان سران جمهوری اسلامی رقم خواهد خورد و دوستان عزیز باید این خبر را پخش کنند تا همه دنیا بدانند که چنین اتفاقی در راه است. با این کار یا سران نظام نقشه را بر باد رفته می بینند و به فکر کثیف دیگری خواهند پرداخت و یا آنکه بعد از این اتفاق شوم که میلیونها ایرانی از بین خواهند رفت شاید جهان به دادخواهی برخیزد.

همراه شو عزیز