تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در سنندج
زلزله سیاسی
•
تهرانیان باید خود دست به کار شوند، باید خواسته ایمن سازی تهران را به
خواسته بدیهی خود تبدیل کنند، باید انرا به شکل پروژهای ملی در بیاورند.
تهران متعلق به همه ایران است، در صورت وقوع چنین فاجعهای هیچ خانوادهای
ایرانی در هیچ کجای ایران و جهان سراغ نخواهیم داشت که عزیزی را زیر اوار
تهران نداشته باشد
...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
دوشنبه
۲٣ فروردین ۱٣٨۹ -
۱۲ آوریل ۲۰۱۰
انگار احمدی نژاد برای تهران اندیشهای در سر دارد، هفته گذشته اشارهای به
خطر زلزله تهران کرده بود اما یکشنبه ۲۲ فروردین و در سالگرد تاسیس بنیاد
مسکن ، ضمن اظهار جهل فراوان در امور مهندسی و معماری، مجددا به زلزله
تهران پرداخت. نخست اشارهای کوتاه به اشتباهات علمی وی کرده و بعد به
بررسی اهداف مطرح کردن زلزله در این برهه خاص میپردازم.
احمدی نژاد بدون هیچ پایه علمی به امور معماری و شهرسازی میپردازد، هر
چند در مواردی چون مهندسی عمران هم که ظاهرا تخصص اوست، کارنامه درخشانی
ندارد، پروژه مونو ریل تهران تز دکترای وی بود! اما بیانات اخیر وی در مورد
معماری و شهرسازی حتی اظهارای عامیانه هم محسوب نمیشود، چند نمونه:...
باید به جایی برسیم که همه ملت ایران و حتی همه بشریت در خانههای وسیع
زندگی کنند... در طرحهای هادی، معیارهای شهرسازی خودمان را پایه گذاری
کنید... باید خانه سازی را ارزان و سریع کنیم که این شدنی است...
راجع به خانههای وسیع باید گفت که انچه بشر به ان نیاز دارد خانه مناسب
است نه خانه وسیع! در بسیاری موارد با توجه به انکه انواع خانواده ها
متفاوت هستند، وسیع بودن خانه ها میتواند دردسر ساز هم باشد! در طرحهای
هادی نیز نمیتوان معیارهای شهرسازی خودمان را پایه گذاری کنیم چرا که
اصولا طرحهای هادی مربوط به روستاها است نه در ارتباط با شهرها! هر
کارشناسی فرق بین طرح هادی و طرح جامع را میداند، شاید بتوان درطرح توسعه
شهرها (طرح جامع) اصول شهرسازی خودمان را پایه گذاری کنیم اما در طرحهای
هادی که هیچکدام از مقولاتی چون ترافیک، تراکم، انواع دسترسی، تنوع
کاربری، تقسیم خدمات،... مطرح نیستند، اصول شهر سازی خودمان نیز کاربردی
ندارد. راجع به خانهسازی ارزان و سریع - که واقعا هم شدنی است- عواقب ان
در ٣۰ سال اخیر تبلور فضائی پیدا کرده که با ارزانی و با سرعت به استقبال
زلزله میرویم! دو فاکتور ارزانسازی و سریعسازی هیچ سنخیتی با ایمنسازی
ان هم برای تهران ندارد و تنها کاربرد ان رونق کار بساز و بفروشهائی است که
از مردم لقب "بساز و بنداز" گرفتهاند. اما واقعا احمدی نژاد از عمومی
کردن مقوله زلزله تهران چه هدفی دارد؟ وی مدعی شده است "با محاسباتی که من
کردهام اقلا ۵ میلیون نفر باید از تهران بیرون بروند و روند مهاجرت معکوس
شود... بنده به وقتش از مردم خواهش میکنم که تهران را ترک کنند" با این
همه مشغله وی هنوز فرصت کافی برای محاسباتی چنین دشوار را دارد! شاید فکر
میکند در چند ماه گذشته، از یک سو، تهران مرکز فتنه بوده و از سوی دیگر
اکثریت فتنهگران از شهرستانیهای مقیم تهران بودهاند که با بازگرداندن
انها به شهرهایشان- قریب ۵ میلیون نفر- به بهانه زلزله، مشکل سیاسی تهران
حل میشود! اما مگر منتقل کردن ۵ میلیون نفر انسان ان هم با مکانیزم"خواهش
میکنم" و تنها در زمان نامعلوم "به وقتش"، شدنی است؟ ایا تا زمانی که
تهران در هر ٣ عرصه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دارای مرکزیت مطلق است میتوان
از ساکنانش خواهش کرد که انرا ترک کنند؟ مگر خطر زلزله بهمانند الودگی
هوا و ترافیک است که با کاهش جمعیت بتوان ان را حل کرد؟ چندی پیش شهردار
تهران شمار قربانیان احتمالی زلزله تهران را ۲ میلیون نفر تخمین زده بود که
البته بسیار خوشبینانه است اما حتی اگر جمعیت تهران و احتمالا قربانیان
زلزله به نصف هم کاهش یابد، باز یک فاجعه تاریخی محسوب نمیشود؟
احمدی نژاد هیچ هدفی به جز تشویش و تحریف افکار تهراننشیان ندارد والا
راه حل زلزله تهران با چنین نسخهای، پاک کردن صورت مساله است. شهر توکیو
بیش از دو برابر تهران جمعیت دارد و چندین برابر تهران زلزله خیز است اما
با برخورد کارشناسی و علمی در برابر زلزله ایمن شده است. پروژه تمرکززدائی
البته میتواند برای تهران مفید باشد اما نه در مورد زلزله و نه به روشی که
احمدی نژاد در نظر دارد. نمیتوان قشری خاص از مردم تهران را از ان شهر
بیرون کرد اما میتوان عرصهای خاص از ٣ عرصه اصلی کاربری تهران را به
مرکزی دیگر منتقل کرد که هم از جمعیت ان خواهد کاست هم مشکلات ترافیک و
الودگی هوا را کم خواهد کرد اما هیچ ارتباطی به حل مشکل زلزله تهران نخواهد
داشت. مشکل احمدی نژاد شیوه نگرش غیر علمی او است، در همین سخنرانی گفته
بود که تاکنون دعای خیر مردم، از فعال شدن گسل های تهران جلوگیری کرده
است، پارسال نیز حجهالاسلام قرائتی در یادبود زلزله بم گفته بود اگر مردم
بم زکات خرما را میپرداختند زلزله نمیامد. نمیتوان از صاحبان چنین
اندیشهای توقع داشت راه حلی علمی بیابند، تهرانیان باید خود دست به کار
شوند، باید خواسته ایمن سازی تهران را به خواسته بدیهی خود تبدیل کنند،
باید انرا به شکل پروژهای ملی در بیاورند. تهران متعلق به همه ایران است،
در صورت وقوع چنین فاجعهای هیچ خانوادهای ایرانی در هیچ کجای ایران و
جهان سراغ نخواهیم داشت که عزیزی را زیر اوار تهران نداشته باشد، اجرای
چنین پروژهای نیز از عهده احمدی نژاد و بنیاد مسکنش و شورای شهرش ساخته
نیست.
همن سیدی
لندن
اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید میتوانید این مطلب را به شبکهی خود ارسال کنید: |
آخ که نفسم می سوزد از آتش درونت که سالهاست بر زندگی ات و زندگیمان برپاست .
برادرم ، جوانم ، حق داری و هم نه که این گونه آتش چند ساله را به یکباره بر خود کشیدی . و هیچ کس خاموش نکرد این آتش را . چه بی باکانه رفتی ، می دانستی وقتی خفقان نمی گذارد حرفت را بزنی ، بسوزی به یکباره بهتر است
وقتی دل مادرت هر روز به قدمهای پسرش دوخته شده که جوان رشیدش به سوی خوشبختی می رود ، اما در کشور نسیان زده جز طعم تلخ بیکاری و سختی نیست بهتر است که به یکباره بسوزی.
وقتی فرزند کوچکت مه چشم براه یک اسباب بازی ، که نانی است که بابا نیاورد ، باید به یکباره بسوزی .
آخر سر همه از سوختن و سوختن ، می سوزیم . چرا هیمه آتش به سوی دشمن نیندازیم . همانکه ما را شرمنده عزیزانمان کرد . همان که حق ما را دزدید و یا به بیگانه داد. همانکه باعث خودسوزی تو شد . همانکه با شعار حمایت از مستضعفین مستضعف ترمان کرد. برادرم من هم چون توام این رسمش نبود که خود بسوزانی . دلاور دشمن بسوزان نه خود بسوزان . گرچه این خود سوزی ُ انتقادی بزرگ و تاریخی شد و تو هر چند سوختی ولی با زبان آتش سخن گفتی . برادرم ، پدرم ، دوست من ، هم درد من ، هم وطن من فراموشت نمی کنم. فراموشت نمی کنیم.
مرگ بر باعثان خودسوزی تو
حدود یک ساعت پیش نوشته شده · این یادداشت را گزارش دهید
زمانی رو به یاد میارم که با پسرم در حال خرید بودم ، پسرم ۳/۵ ساله بود . مردی افغانی در گاری دستی ای سبزی های نیمه پاک کرده برای فروش گذاشته بود . در حالیکه ازش خرید می کردم . پسرم دست مرد افغانی رو گرفت و گفت : آخی دستت اوف شده بزار بوسش کنم ....
و در حالی که دست مرد افغانی را بوسید و اضافه کرد : حالا خوب می شی .
او این کار را معمولاْ می کرد اما نه در مورد یه غریبه . من نگران بودم که نکنه دستان پینه بسته و خشک و رنگی شده مرد سبزی فروش کثیف باشه و پسرم مریض بشه ، اما یه دفعه به خودم اومدم و احساس عجیبی از این رفتار پاک و بی آلایش کودکانه بهم دست داد و از افکار خودم شرمم اومد . و همون موقع آرزو کردم که ای کاش همه ما بزرگ ها مثل کودکیمان صاف و بی آلایش بودیم و احساس پاک و انسانیمان باقی می ماند . احساسی که به آن مرد افغانی دست داده بود می توانست خیلی در آن لحظه افکارش را مشغول کرده باشد . من جلوی آرین را نگرفتم و هنوز هم از این مسئله ناراحت نیستم . پسرم با تمام کودکی و کم سن و سالیش درس بزرگی به من داده بود .
حتی
روزی را به یاد می آورم که ۳ پسر بچه دست فروش ۷ -۸ ساله از کنار ما در
خیابان گذشتند . پسرم به سمت آنها دوید و آدامس خواست براش خریدم . پسر
دیگه هم از من خواست که چسب انگشت بخرم . آن یکی هم هم همینطور در
حالیکه از هر ۳ خرید کردم تا دل دیگری نشکند ،متوجه شدم که پسرم با آنها
بازی می کند . بدو بدو راه انداخته بودند . آنها آرین را می بوسیدند و در
حالیکه خود بچه ای بیش نبودند پسرم رو بغل می گرفتند . اطرافم آدمهایی در
رفت و آمد بودند که ملامتگرانه مرا می نگریستند و من معنی این نگاه ها را
می فهمیدم . نگاهی که یا منو کم عقل بشمار می آوردند و یا در حد اون کودکان
بینوا می دانستند اما بی توجه به نگاهشون و افکارشون دلم نمی خواست جای
این دوستی و عشق بین دو طبقه اجتماعی رو با چیزی عوض کنم ، شاید هم این
کارو به خاطر کودکم کردم . می دونستم اونیکه رفتار جدایی پذیری رو به فرزند
نشون می ده مادره و بعد جامعه و بعدش هم فرهنگ و اون سیاستی که کنترل
کننده و ایجاد کننده این اختلافات طبقاتی است . پس بی توجه به این نگاهها
اجازه دادم پسرم با اون بچه ها بازی کنه .آنها زمان رفتن به پسرم یک بسته
آدامس دادند و پولی بابت اون نخواستند و با اینکه من مبلغ بیشتری می خواستم
به آنها بدم . به من گفتند این به خاطر آرینه !!!!!! اشک در چشمانم
بغض کرده بود وای به حال بغض خودم . نا خودآگاه با اشکم حرف زدم که چرا
صدات در نمیاد چرا بیرون نمی ریزی همه بغض و کینه تو نسبت به اون کسانی که
عامل خیابانی شدن این بچه ها شدند ، مقصر پدر و مادر ها نیستند که در عین
نداری بچه میارن این تقصیر سردمداران و سرمایه دارانیه که یک ذره کرامت نفس
این بچه ها رو ندارن و دم به دم ، دم از کرامت نفس و تقوا می زنند . ای تف
بر این حریصی که به خاطر پول بیشتر یه بچه باید در خیابان بخوابه و حتی
دولتی که به خودش اجازه حمایت این بچه رو نمی ده ـ آی ما خوابیم یا بیدار .
نه ما همه مدهوشیم . می بینیم و بعد می گذریم . ما هم مقصریم . ما هم
مقصریم که دم برنمی آوریم . در حالیکه از دور برم بی خبر بودم به خودم
اومدم . اشک هامو که هنوز در چشمم تاب می خورد و نمی دانست پایین بیاد یا
نه رو پاک کردم . آخ که به اشکم هم بد کردم . از نگاه دیگران بود که طفره
می رفتم ؟؟؟؟!!!! آخ که باید دیگران این اشک رو می دیدند و فریاد مرا نیز
می شنیدند . من باید زجه می کشیدم . حرف می زدم و تمام کسانی که اون دور و
بر مثل من با سر بالا گرفته راه می رفتند و نمی خواستند پایین تر از
خودشونو ببینن. و با مشت های بسته راه می رن تا پولشون از دستشون نیفته .
داد می زدم که چه بر سر ما آمده ؟ ! چرا مسخ شدیم . اما واقعاْ از چه بود
که
حرف نزدم ؟! ترسیدم که بگن دیوونه است .!!!!!
یا نمی دونستم از کجا شروع کنم . چی بگم این صدای در خود فرو رفته رو باید اول بیرون می کشیدم . باید اولش فریاد می کشیدم تا همه متوجه ام بشن . آخ که چقدر فکر کردم . متوجه پسرم نبودم که دیدم بچه ها اونو برام آوردند . گویا دنبال اونها راه افتاده بود . اونها اشک منو دیدند، اما انگار دیواری بین ما کشیده باشند و حق حرف زدن نداشته باشیم . می خواستم بگم من به خاطر شما بغض کردم. چه چیزها دهان منو می بست ! که اشکم اونا رو تا حدی آشکار می کرد . به فکر جیغ بودم . آره پسرم رو باید صدا می کردم . دو حس در کنار هم آمدند ، یکی برای صدا کردن آرین و حس دیگر برای حرف زدن و متوجه کردن اشتباه خود و دیگران . باید صدا رو بیرون بدم . برای حرف زدن و نهیب زدن باید اول داد کشید .باید صدا رو بیرون داد. به یکباره داد زدم ،دادی شبیه جیغ . خیلی خوشحال بودم که صدای حبس شده در قفس سینه مو از بغض گذروندم و حالا بیرون آوردم . حالا دیگه یک یا دو کلمه باید فریاد زد . اما متوجه شدم که بچه ها با نگرانی ، دست و پاشونو گم کردند و فرار کردن و گویا طفلی ها فکر کردن من سر اونها داد زدم . با دست پاچگی به طرفشون دویدم . پسرم خوشحال از اینکه دوباره با بچه ها بازی می کنه هم با من به سمت اونها دوید . بلاخره بهشون رسیدیم . بچه ها خودشون رو با ترس و معذرت خواهی توجیه می کردن . می گفتن آرین خودش دنبال ما اومد . دستم رو به طرفشون دراز کردم . نوازششون کردم . دیگه به نگاهها توجه نکردم . قشنگتر از جیغم . محبت و نوازشی بود که بر سر اونها فرود آوردم . سرشونو با ترس خم کردند شاید فکر کردن می خوام بزنمشون. گفتم : ببخشید منظورم شما نبودین . اما نمی دونستم به اونا چی بگم . فقط نوازششون کردم و بوسیدمشون . صورت سوختشون و دود گرفتشونو بوسیدم . در عین حیرت گذرندگان . من اونا رو بوسیدم . آره من دیونه ام ولی این دیوونگی نیست . نه همه چی معناشو از دست داده . تنها عشقه که پیروزی میاره . دیگه می دونم هر آنچه که به ما یاد دادن نکنیم ، انجام ندیم . درعوض باید امتحانش کرد . در تمام اعمال ما یه جابجایی صورت گرفته و آن به خاطر دروغ هایی که یک هزاره به ما ایرانیان خوراندن . و بهمون گفتند ما هر چی می گیم تو باید مرید و مطیع باشی وگرنه ....
به ما مقلد بودن رو یاد دادند و جلومون نون انداختن . پولی که خودمون می تونستیم دربیاریم از ما دریغ کردند و با منت جلومون انداختند و ما ناباورانه مطیعشون شدیم . تا کی باید فقط نوشت . تا کی شعر گفت باید عمل کرد . باید حنجره رو باز کرد حتی شده با جیغ و داد . باید صدا رو بلند کرد. بر سر ما چه آمده که به جای حمایت از هم ، همدیگرو می فروشیم و یا مثل نظامی ها که فرزندان همین مملکتند برسر برادرانمون بکوبیم و شب نان آغشته به خون برادرمونو به سر سفره خانواده مون ببریم . ما مغزمون به چه کار میاد؟ ما باید فکر کنیم . چرا مسخیم ؟ فکر می کنیم بیداریم ولی خوابیم . در خوابی بیدارگونه یا بیداریی ای خواب گونه . شما کدام یکی هستین ؟
من یک کارگر زنم؛ جرم این است
•
هرگز به این فکر نکرده بودم که ممکن است چه کسی پشت سبزیهای تمیز و خرد و
خشک شده باشد که توی ماهیتابه، جلز و ولز میکند و من با خیال راحت یک
تخممرغ در آنها میشکنم و دلم خوش است که غذا درست کردهام. هرگز به این
فکر نکرده بودم که وقتی در یخچال را باز میکنم و یک قاشق بزرگ پیاز داغ
آماده برمیدارم و خالیاش میکنم ته قابلمه، اشک چشم زنی برایش خشک شده
است، زنی که پسرش معلول است و شوهرش جانباز شیمیایی
...
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
آدینه
۱۰ اردیبهشت ۱٣٨۹ -
٣۰ آوریل ۲۰۱۰
چه فکر میکنیم همیشه درباره زنان کارگر، زنانی که دستهاشان پینه بسته
و اشک چشمهاشان خشک شده، اما با غرور سر را بالا نگه میدارند و نان
بازوی خودشان را میخورند.
به هر گوشه زندگیمان که نگاه کنیم کارگرانی زحمتکش راحتی ما را فراهم
میکنند، که بسیاریشان زنان کارگراند که نه تنها نادیده گرفته میشوند،
بلکه بسیار هم مورد اجحاف قرار میگیرند. در محیطهای کار مردانه و در
جامعهای مردانهتر، زنی که مسئول حراست یک شرکت بزرگ نیمهدولتی است،
میگوید: تمام همکارهایم مرد هستند و میدانند که من مطلقهام. آنقدر
نگاهها سنگین است و پیشنهادهای کریه که مرتب در بخشهای مختلف شرکت جابجا
میشدم، حالا چند سالی است که در حراست ماندهام، اما جرات ندارم جواب سلام
همکاری را بدهم، چرا که مرد است و من هم بیشوهر. از طرفی دیگر اگر پا به
پای مردان کار کنی حتی بهتر از آن، هرگز ارتقای سمت پیدا نمیکنی، آخر
مردها آنقدر هستند که نوبت تو نرسد و از آن بدتر کارفرما آنقدر ترسو است که
از عکسالعمل دیگران پس از ارتقا دادن به یک زن بترسد.تشدید فشارها بر زندانیان سیاسی در سنندج